او همچنان کنار پنجره ایستـاده و آنـــروز را می دید که به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رفته بود .
مقبره
ی شیخ که در واقع خانقـاه او بوده است ، بر بالای تپه ای بنا شده . برای
رفتن به مقبره باید از پله های زیــادی بـالا رفت جای خوش آب وهوا و
سرسبـزی است . از آن بالا بسطام بخوبی دیده می شد بر بالای در ورودی
خـانقـاه جمله ی معروف شیخ را نوشته اند« هرکس بر این در وارد شود از دین و ایمانش مپرسید نانش دهید چه آنکه نزد خدا به جان می ارزد نزد بوالحسن به نانی می ارزد »

مدفن شیخ در اتاق کوچکی قرار دارد. او کنار مقبره ی شیـخ بـــه احترام ایستاد
. مرد جوانی نشسته بود و مشغـــول خواندن کتابی بود هنگامی که کتاب را می
بست او عنوان کتاب را دید « منــاجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری » مرد
جوان کتاب را بست وکنـار سازش گوشه ی دیوار گذاشت
. بیرون مقبره چند دختر و پسر جوان جمع بودند . پانزده نفری می شدند و همه
با خود دف داشتند نیم ساعتی به اذان مغـرب مانده بود که وارد فضای کوچک
مقبره شدند دور قبر شیخ ایستـادند و دف نوازی گروهی آنها شروع شد ابتدا
کمی آرام و هماهنگ . سقف اتاق کوچکی که مقبره در
آن قرار داشت ، خیلی کوتاه بود و انعکاس صدا در آن وجود نداشت وگرنه
غوغایی می شد پس از اجرای هم نوازی مرد جوانی که گوشه مقبره نشسته بود
ستار خود را برداشــــت و آواز خـــواند صدایش بدل می نشست . دوباره هـم
نوازی دف شروع شد و اینبار هم خوانی دختران وپسران جوان که دف می زدند :
« یا شمس تبریزی مدد
مولا مدد الله مدد
یا احمد جامی مدد
مولا مدد الله مدد
یا شیخ بسطامی مدد
مولا مدد الله مدد
یا شیخ خر قانی مدد
مولا مدد الله مدد آقا مدد آقا مدد »

و او که در کنار بچه ها و زنش بیرون مقبره زیر سقف بلند خانقاه ایستاده بود لحظه ای چشمانش را بست و لحظه ی دیگر که چشمانش را باز کرد ، کف زمین افتاده بود و پسر بزرگش را مظطرب می دید که می گفت « باباجان چه شد ؟ چرا بیهوش شدی ؟ »
بوعلی
سینـا چشمانش را نبست او می خواست به دقت نگاه کند و ببیند تــــا بفهمد
صـــوفیان برای چه چیزی مدد می خواهند ولی نفهمید ! او ندانست همه چیز را
نمی توان با چشم سر دید . چیزهای دیگری هست که باید این چشم جهان بین را
ببندی تا بتوانی جهان بزرگتر را ببینی .
ده خـــرقان در نیمـــــروز ساکت و خاموش بود . آفتاب
آخرین روزهای تابستــــان رمقی نـــــداشت از دور دست درختهای بسطام دیده
می شدند که خود را برای برگ ریزان پـــاییز آماده می کردند . بو علی سینا
چست وچالاک راه می رفت و به هر چیزی با دقت نگاه می کرد حتی به قد و
اندازه مرغ وخروسها نیز بـــــا دقــت نگاه میکرد و آنها را با مرغ
وخروسهای جاهای دیگری که دیده بود مقـایسه می کرد اگر
بــــه چیز تازه ای بر می خــورد گوشـــه ای می نشست و یادداشت مختصری می
نوشت تا شب آنـــــرا کامل کند . پیدا کردن خانه ی شیخ ابوالحسن برایش کار
ساده ای بــود از پیر مردی که کنار گذرگاهی نشسته بود ، پرسید و پشت در خانه ای ایستاد و صدا زد :
کسی خانه نیست من از راه دور برای دیدن شیخ آمده ام
پس از لحظه ای زن شیخ در را بـاز کرد ، اخمو و عبوس . بـا نگاهی بدبینانه سر تاپای او را ور انداز کرد . بوعلی کمی خودرا عقب کشید
- سلام بر تو من از راه دور برای دیدار..
زن حرفش را قطع کرد :
شنیــدم ! بـار اول که گفـتی شنیدم از راه دور به دیدار شیخ آمده ای . مثل تو دیوانه کم نیست که
برای دیدن این زندیق از راه دور می آیند و من باید به آنها نان بدهم و آب
بدهم و اجــازه هم ندارم از دینشــان بپرسم حضرت شیخ شما فرموده اند نزد
خدا به جان می ارزند پس .. چه می دانم یک مشت مهملات . جوان ابلــه راهت
را بگیر و از همان جا که آمده ای بـــرگرد این زندیــق دیدن نـــدارد مـن
که با او زندگی می کنم چیزی از او ندیده ام اگر او کرامـات دارد برای خودش
و من کاخ کرامت میکرد نه این بیغوله را .
در
را محکم بست و رفت . بوعلی هاج و واج ایستاده و متحیر نگاه می کرد .
پیرمردی که از آنجا می گـذشت و به صدای گفتگوی زن توقف کرده بود ، در
حالیکه ریـــز می خندید گفــت : جوان برو ! مگر نشنیدی چه گفت اگر دوباره در بزنی با چوب به سراغـت می آید . ما هر از چند گاهی چنین صحنه هایی را می بینیــــم مگر آنکه شیخ خودش در خانه باشد .
بوعلی که در مانده بود ، به راه افتاد نمی دانسـت بـاز گردد و یا بماند تا شیـخ بیاید بــا خود گفت : حالا که تا اینجا آمده ام دست خالی بر نمی گردم بد نیست به صحرا بروم و در مورد گیاهان این جا تفحص کنم و راه صحرا را پیش گرفت .

گلهای
صحرایـی به اندک نسیمی به رقص در می آمدند بوعلی که از زیبایی آنها بــه
وجد آمده بود دیگر به بر خورد زن شیخ با خود فکر نمی کرد به آرامی و با
دقت پا می گذاشت مبادا گلی زیر پایش له شود گاهی می نشـسـت و بـــه آرامـی
ساقه ی نازک گلی را در دست می گرفت و گلبـــرگ هایش را مــی شمرد آنقدر با
احتیاط اینکار را میکرد که انگار دست بر گلوی کودکی گذاشتـه است دفتر
خودرا باز می کرد و در باره ی آن گل چیزی می نـوشت و زمانی گلی را از میان
علف های اطراف جدا مـــی کــرد چاقوی کوچکی از انبان خود بیرون می آورد و
پای گیاه در زمین فرو می کرد و آنرا از ریشه در می آورد و با نوازش به
گیاه می گفت : مرا ببخش نیاز دارم تو را با خود ببرم و آنرا لای دفترش می
گذاشت .
در همین حال و هوا و گفتگو با گلها بــود کــه غرش صدای شیری او را از دنیای پیرامونش جدا کرد ابتدا
کمی ترسید و با چالاکی بلند شد که بگریزد : شیر ! اینجا ! این صحرا تا
آنجا که من خوانده ومی دانم گرگ وکفتار دارد ولی شیر ندارد . پیر مردی با
باری از هیزم بر دوش با ماری پیچیده بر دست بجای تازیانه و سوار بر شیر ،
قبل از آنکه بگریزد به او رسید و روبرویش ایستاد .

بوعلی
فکر می کرد خواب می بیند کمی بـه اطراف نگاه کرد نه همه چیز طبیعی بود
همان گلهای زرد کوچک صحـرایی که در نسیم آرام می رقصیدند . ده خرقان با
دیوار های گلی خانـه هایش نه خیلی دور ، و او بود و آن پیر مرد سوار بر
شیر غران .
با ترس و مبهوت از آنچه می دید پرسید :
تو کیستـی پیر مرد ؟! این چه حالی است ؟ رویایی یاواقعا وجود داری ؟
مرد در حالیکه تبسمی شیرین بر لب داشت ، پاسخ داد :
پیرمرد!
نه هنوز پیر نشده ام من همانم که به دیدارش آمــــده ای من ابوالحسن
خرقـــانی ام تعجــب می کنـــی ؟ با عـلم کتابهایت جور در نمی آید ؟
- تو؟! شیخ
! این حال ؟! شیر رام شده ؟ بار هیزم ؟ مار بجای تازیانه ؟ و آن زن در
خانه ؟!! نه باور نمی کنم پس چطور نتوانستی آن زن را رام کنی ؟
شیخ به آرامی گفت : من بار چنان گرگی را کشیده ام تـا چنین شیری بار مرا بکشد .
از
شیـر پایین آمد و مار را رها کرد لحظه ای بعد نه شیری بود و نه ماری .
بوعلی سینا بود و ابوالحسن خرقانی با ریش و مویی سفید که همچنان بار هیزم
بر دوش می کشید .
او از پشت پنجـره بـه کویر نگاه می کرد خودرا در دل کویر کنار شیخ ابوالحسن خرقانی می دید که می خروشد :
ای شیخ بس نیست وقت آن نشده کـه خود راخلاص کنی ؟
چند بار دیگر می خواهی سوار بر شیر شوی و مار را تازیانه کنی تا آنها که به دیدنت می آیند بدانند که از ماده گرگی رنج می کشی ؟
آن زن که تو را سوار بر شیر نمی بیند تا رام شود ! بس است دیگر بس است .
او از میــان هیــاهوی کویر به اتاق خود باز گشته و به گذشته به زندگی گذشته ی خود فکر می کرد ....
همچنان کنار پنجره ی کوچک اتاق کــارش ایستاده بود . غمی بر
دلش سنگینی می کـــرد بیــرون باد می وزید پشت اتاقش لوله های فولادی
زیادی انبار شده بود باد هنــگام عبور از میان لوله ها ، صدای محزون نی را
به گوشش می رساند در میـان اندوه حـاصل از خاطرات تلخ و نوای حزن انگیـز ،
بـا خود فکر می کرد ایکاش بجای این نوای اندوهبار ، مـــوسیقی دیگـری بگوش
می رسید تا مرا از این غم و اندوه جدا کند . دلش می خواست صدای طبل ها بود
تا با ضــرب آهنگ طبل ها به وجد و پایکوبی در آید و همه چیز را فراموش کند
.
عطار از نوشتن بازمانده و
از رنــج بــاری کــه شیخ ابوالحسن خرقانی بدوش می کشید غمگین شده بود سرش
را در میان دستهــایـش بـر زانــو گذاشت دلـش می خواست گریه کند. دکان
عطاریش از میدانگاهی وسط بــازار فاصله ی زیادی
نداشت از چند ساعت پیش مردی حلاج ، گوشه ی میدانـگاه نشسته بود و پنبه زنی
می کرد . نــاگهــان صدای زه کمان پنبه زن در گوش عطار طـنین انداز شد او سرش را بالا گرفت و با دقت به صدای کمان پنبـه زن گوش داد : « پم پم پم پم پــــــــــم پم » چهار بار « پم » یک نواخت و « پــــم » پنجم با ضربی محکم و کشیده و پس از آن پم کوتاه .
و
رقــص پنبــه ها را در میان نـوا ها می دید حالا دیگر کمان پم پم نمی گفت
چیـز دیگری می گفــت و عــطار به وضوح همه چیز را می دید ومی شنید : کمان
صدا می زد « پن به پن به پــــــــن به » و پنبــه ها را می دیــد کــه
چـگونه به میان زه کمان حلاج می آیند و با ضربه ای محکم بــه رقــص و سماع
در می آیند و می نشینند ولی دیگر آن پنبه ی گرفته و بخود پیچیده ی قبلی
نیستند !!.
عطار
ناگهان بــا پـای بــرهنه به میانه ی میدان آمد کلاهش از سرش افتاد و موی
بلند و سفیدش بر شانه هایش ریخت دیگر تاب نیاورد دستهایش را که بالا گرفت
آستین های قبایش آویزان شد . سرش را کمی بـه سمت چپ گرفته بود نگاهش مبهوت
و به جایی دور خیلی دور مـی نگریست و می چرخید . باد در دامن قبایش پیچیده بود او سه بار دست افشاند و هفت بـــار پــــا بر زمین کوبید و نشست آرام و خاموش .
رهگذران
هرگز چنین چیزی از او ندیده بودند . او بواسطه ی شغلش در میان عامـه ی
مردم احترام خاصی داشت وکسی جرئت اعتراض کردن بخود نداد . حلاج در تمام
مدت سماع شیخ به کمان زدن ادامه داد و لبخند شیریـن و رضایتمندی بر چهره
داشت و پس از تمام شدن سماع شیخ آرام و بی صدا بســاط خود را جمـع کرد و
قبل از آنکه کسی به او معترض شود ، به سرعت راه افتاد و در اولین کوچه ی
جدا شده از راسته ی بازار پیچید و رفت .
دیگر صدای عبور بـاد از میــــان لولــه های فولادی نمی آمد و بجای آن صـــــدای ضــربه ی چــکشی بــر آهن ،از یکی از ساختمانها بگوش می رسـیـد . او از پشت پنجره در دوردست کویر بوسعید را می دید که به دیدار شیخ ابوالحسن به خرقان آمده است ...
شیخ بوسعید در کنــــار ابوالحسن ودر جمع مریدان نشسته شیخ ابوالحســن خرقـــانی هـمچــون هـمیشــه در بحــر اندوه است بوسعید می گوید : شیخ دستور بده کسی چیزی بخواند
شیــــخ مــی گـوید : ما را پروای سماع نیست لیکن بر موافقت بر تو بشنویم .
شیـــخ بـــا نــگاه ، اشاره ای به یکــی از مــریـدان کرد او به سرعت برخواست مقابل شیخ و ابوسعید که در کنارش نشسته بود ایستاد پس ازتعظیم کوتاهــی دو زانــو بر زمین نشست و شروع به خواندن کرد
نــزدیک تــو گـــشتم شــده ام مــات وجـودت
در رقص و سماع چرخ زنان غرق سجودت
تــرســم نه ز دوزخ ، امیدم نه بهشت است
جز این طلبی نیست شوم محو تماشای شهودت

آرام آرام حالت خواندن عوض
شد و ریتم گرفت مریدان که کــلاه از سر بر داشته بودند ، کف زنان ســـرها
یشــــان را می چرخانـدنـد و موهـــای بلندشان باحالت زیبایی در هوا می
چرخید دو مرید از میان آنان چنـــان به وجد آمده بودند که رگ شقیقه هایشان
پاره و خون از آن جاری شد. بوسعیــد که خود قرار نداشـت ، به احترام شیخ جسارت برخواستـــن در خود نمی دید ولی او نیز چون سایر مریدان همچنان نشسته بر جای خود سماع بود هنگامی که سر و تنه ی خود را می چرخــاند ، صورتش به زمین نزدیک و
موهای بلندش بر زمین کشیده می شد جملــه ی مریدان بــا چرخش سر هایشان ذکر
« هو حق مددی »می گفــتند فضــای خـانقــاه نیــز هـمــراه با مریدان در
چرخش بود شیخ نیز به وجد آمده و منتظـــر بود تا بوسعید بگوید :
یا شیخ وقت است که برخیزی . !
و شیــخ بــرخـــواسـت چرخان ورقصــان ســــه بــــار آستین بجنبـانـد و هفت بارپای بر زمین کوبید دیــوار های خانقــاه بـــا او به جنبش و رقص در آمده بودند .
شوری در افتاده بود بوسعید نعره زنـــان گفـت :شیخ بس است که سقف فرو می
ریزد به عزت خدا قسم آسمان و زمیـن همراه با تو در رقصند و سماع .
و
شیخ نشـست و بـــاز در بـــحر اندوه فرو رفت ولی مریدان که همراه باشیخ به
سماع در آمده بودند همچنـان در رقص بودند بوسعید نیز به احترام شیخ و در
کنار او نشـــست ولی آرام و قرار نداشت رو به شیخ گفت : بیا حالت بسط و
قـبض را بـا یــکدیگر عوض کنیم دیگر قرار ندارم. یکدیگر را در آغــوش
گرفتنـد و حال هریک به دیگری منتقل شد . شیخ ابوالحسن برخواست وتا سپیده صبــح در میـان مـــریدان نعــــره مــی زد و می رقصید و ابوسعید مبهوت
ومات سر در میان زانوان گرفتـه و زار می گریست چون صبح شد مریدان یکی پس
از دیگری از حال رفتند و بیهوش شدند شیخ ابوالحسن دست بر شانه ی بوسعید
گذاشت وگفت : چه دیدی ؟
بوسعید پاسخ داد : از زبـر تا عرش گشاده می دیدم و از زیر تا تحت الثری
و شما را می دیدم که در رقصید همراه با عالم هستی . شیخ گفت :بوسعید !
انـــدوه مرابه من باز بده که من با آن اندوه خوشترم . فردای قیامت صبر
کـن تا اول من بروم تو همه لطفی نمی توانی تاب بیاوری صبــر کــن تـا من
بروم و فزع قیامت بنشانم پس از آن تو بیا ...
او کنــار پنجــره خسـته از سمــاع،با اندوهی بزرگ بردلش ایستاده بود و رفتن بوسعید را از خرقان می دید
شیخ ابوالحسن ، بوسعید را در آغــوش گرفتـه بود و گفت : من تو رابه جانشینی خود بر گزیدم ســـالها بـود که از خدا می خواستم کســــی را بفرستــد تـا آنچه در دل دارم به او بسپارم محرمی یافت نمی شد تا تو آمدی .
بوسعید
هنگام رفتــن سنــگ کنار در را بوسید و چشمانش را بر آن مالیــد ابـوالحسن
گفت به احترام بوسعید دیگر کسی از این در داخل نشود . بوسعید وقتــی رفت گـفــت:
مـــرا چـنــان خشــت خامی به خرقان فرستادند و شیخ گوهری در دلم نهاد و اکنون باز می گردم .
او همچنان ایستاده بود و نمی توانست دل از تماشای حالات شیخ ابوالحسن خرقانی بردارد
غروب نزدیک و
دکانهای بازار بسته می شد عطار خسته از آنچه در آن روز بر او گذشتــه بود
همچنان دلش می خواست از ابوالحسن خرقانی بنویسد با خود گفـت باقی را شب
هنگام و در خانه می نویسم کتابش را بســت و بـراه افتـاد هنگام عبور از
بازار مسگرها ، جوان مسگر را دید که با دیدنش از دور از جایش بلند شد ،
ایستاد و به حال احترام سرش را پایین نگاه داشت . بوی خوش دوست ،عطار را
سرمست کرده بود هنگامی که به او نزدیک شد ایستاد و با لبخندی بر لب گفت :
هنوز نرفته ای ؟ زن جوانـت در خانه منتظر توست خوب نیست او را تنها بگذاری
.
جوان
پاسخ داد : شیخ وقتــی به خانه می روم همسرم به چشمانم نگاه می کند و می
پرسد وقتی می آمدی شیخ را دیدی ؟ آیا نظر او بر تو افتاد ؟ تو را بخـدا
سوگند می دهم اگر او را ندیده ای به بهانه ای به خانه اش برو بگو زنم
بیمار است . اگر او را ندیده ای من براستی بیمار می شوم . ای شیــخ !
امـــروز سماعـت را در میدان دیدم وقتی برایش تعریف کنم تا صبح نمی گذارد
بخوابم چه شبی خواهد شد امشب .
- او
را دوست داشتـــه بـــاش عــاشقــانه دوستش داشته باش خدای مهربان عشق به
زن را به ودیعه در دل مرد گذاشته است وعشق مرد را در دل زن ، تا برایمان
تمرینی باشد برای عشق به ذات مقدسش ، او خود نیز
عاشق ماست و هــــرکه را لایـــق ببیند به سوی خود می برد . با لبخندی
برلب دستی بر شانه ی جوان زد و بسوی خانه روان شد .
زن جوان با دور شدن شیخ ، دوان دوان به سوی شوهر آمد و گفت : همه چیز را دیدم ولی نزدیک نبـودم کــه بشنوم بگو، بگو شیخ چه می گفت ؟
- صبر کن زن تا صبح خیـلی راه اسـت هـمــــه چیز را برایت می گویم . نمی دانی امروز چه شد ، سماع شیخ در میان بازار واقعا دیدن داشت حیف شد کاش بودی و می دیدی .
زن
در حالیکه لبخند نمکینی بر لب داشت گفت : ندیدم ! من خودم همه چیز را دیدم
و تو را هم دیدم که چطور ایستاده بودی و اشک می ریختی با آن سر و صورت
سیـاه! چطور توانستی آرام بایستی ؟!تو که در دکان مسگری هنگام سفید کردن
مس ها خوب بلدی برقصی ؟
مرد از تعجب ایستاده بود
- تو !! تو آنجا بودی ؟زن تـــو آنجا چــه می کردی می خواهی مردم برایمان حرف در بیاورند ؟
- مردم مردم ! مردم حرف در بیاورند چـه حرفی مگر من حق ندارم بیمار شوم و برای خریدن دارو به دکان عطاری بیایم ؟
و
در حالیـــکه لبخنـــد شیطـنت آمیزی بر لب داشت خود را در میان بازار خلوت
بــه شوهــر چسبــاند و با طنازی گفت : تو که می دانی من بیمارم بیمار عشق تو و این بیماری هم علاج ندارد مگر .... خودت که می دانی علاجم چیست
- خیلی خوب بس است وسط بازار! عشقت را بگذار تا به خانه برسیم خود شیخ امروز چیزهایی به من گفت برویم خانه تا برایت بگویم .
- فقط بگویی ؟
او کنار پنجره ی کوچک رو به کویر همچنان ایستاده بود.
چه زیبا بود عاشقی ، دیدن عشق زن و مرد جوان چه شوری در دلش بپا کرده بـــود به حال زن و مرد جوانی که می دید غبطه می خورد. خدا او را در مسیر ی تازه قرار داده و
او هم انتخـاب کرده بود راهی سخت بسیار سخت . سختی راه توانش را گرفتــــه
و خسته شده بود . بار ها بر لبـه ی پرتگـاه بیراهه قرار گرفته بود و کم نبودند شیاطینی که او را به بیراه تشویق می کردند و خدا بود که او را آزمایش می کرد تا پایداری و لیاقتش را محک بزند ولی هر بار به مدد روشنایی عشق راه
را از بیراه تشخیص داده و همچنان در راه مانده بـــود . او همه چیز را در
عشق می دید او بوی خوش عشق را شناختـه و داشت برای پذیرش عشقی بس بزرگ
آماده می شد عشــق بـــزرگی که تجـلی زمینی آن در قلبـش شعله ور شده بود و
در ســوز و گــداز آن چه صبورانه انتظار می کشید ...
ادامه دارد...