تبليغاتX
CHERCHILL59(پالیز ادب)

CHERCHILL59(پالیز ادب)

گریزی به ناگزیریهای فرهنگ وادب ایران زمین


 ماجرای زن خوش اخلاق و مرد بداخلاق

  اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم.

من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم.

چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم،دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید.

بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست.

من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت:

ای مرد، من از شوهرم اجاره ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم.

شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد.

زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید.

پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد.

وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.

من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟

آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد.

این زنی که این همه با اخلاق بودف با عصبانیت به من گفت:

حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی.

هن لباس لکم و انتم لباس لهن»

چون زن دید من خیلی جا خوردم و نارحت شدم، خواست مرا دلداری دهدف گفت:

اصمعی دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. اصمعی، امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است.

اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم ص شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود:

ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که خدا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:19  توسط علیرضا اشرفی  | 

ابومیسر عابد، شخصی بود که دنیا را به کلی ترک گفته بود و شبانه روز در مسجد براثا، به طاعت و بندگی خداوند متعال مشغول بود.

روزی دختری اشراف زاده با شوکت و عظمت خیره کننده ای عبورش به مسجد براثا می افتد. همین که چشم دختر به وضع ساده و حالات روحانی ابومیسر می افتد، منقلب می شود و از مرکب خود پیاده می شود و نزد ابومیسر می آید. بعد از تعارفات معمولی و احوالپرسی، دختر از وی سوال می کند: چرا دنیا را با تمام لذائد و شیرینی هایش ترک گفتی و بدین جا آمدی؟

ابومیسر گفت: من دیدم دنیا آخرش فانی است، چه بهتر که از همان اول رهایش کنم و زحمت جمع آوری آن رابه خود ندهم.

دختر که از صفای قلب و حالات خوش ابومیسر عابد که از دنیا فقط یک حصیر داشت، گفت:

به یک شرط، حاضرم که تو را به ازدواج خود درآورم. آن شرط این است که با همین حصیر بسازی و با وضع فقیرانه زندگی کنی و گرنه با وضع اشرافی تو ازدواج ما جور در نمی آید.

دختر قبول کرد و مراسم ازدواج با سادگی هر چه تمامتر برگزار شد. وقتی وارد حجله شدند، دختر گفت: ابومیسر، اگر می خواهی با همدیگر باشیم و برای خدا زندگی بکنیم، بیا بین بدنمان و خاک هیچ فاصله ای نباشد. این حصیر را هم کنار بگذار. بیا روی خاک مانند شب اول قبر ازدواج کنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:16  توسط علیرضا اشرفی  | 

روزی زنی خدمت پیامبر (ص) آمد و عرضه داشت.

یا رسول الله، مرا شوهر بده. حضرت رو به اطرافیانش کرد و فرمودند:

چه کسی حاضر است با این زن ازدواج کند؟

مردی بلند شد و گفت: یا رسول الله، من حاضرم. رسول خدا فرمود: مهر او چیست؟

او جواب داد: من چیزی ندارم!

پیامبر (ص) فرمود آیا قرآن می دانی؟ او گفت: مقداری می دانم.

پیامبر (ص) فرمود: این زن را به تو تزویج کردم به آن چه از قرآن می دانی به او تعلیم کنی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:14  توسط علیرضا اشرفی  | 

 زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.

از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.

لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.

در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:

اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی

در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.

او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:

چرا این گونه گریه می کنی؟

ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.

گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:11  توسط علیرضا اشرفی  | 

روز های ۲، ۹و ۱۷ دی ماه ، روز های دی از دی ماه، دی گان ها،

جشن های دی ،

بر همگان خجسته باد.

دی گان

روز ۵ دی ماه برابر با 25 دسامبر، سال روز در گذشت اشو زرتشت اسپنتمان است.

باور مندان به انديشه، کردار و گفتار نيک آن وخشور، اين روز را با گرد هم آمدن و برپايی نيايش و خواندن "گات" ها، سرودهای آن ابر انسان به ستودن او و پيام هايش می پردازند.

مرگ اشوزرتشت را در سن ۷۷ سالگی و در شهر بلخ و در هنگام خواندن نماز می‌دانند، (چند تنی نيز ۷۳ سالگی را هنگام در گذشتِ زرتشت می‌دانند).  

تا چند سالی پيش از اين، آگاهی چندانی از جایِ آرامگاه اشوزرتشت در دست نبود، اما بررسی‌های تنی چند از پژوهشگران نشان‌داده‌است که آرامگاه اشوزرتشت می‌تواند، در کشورِ افغانستان و در جايی که بنا به ارزش و احترام صاحب مزار، آنرا "مزارشريف" ناميده‌اند باشد.
    

 

 

ماه دی آمد که هوا هر زمان             بارد کافـور همی بر جهان

از فلک امـروز معونت کند              لشگـر سرما را باد خزان

مسعود سعد سلمان

 

 از آن جا که دی از نام های خداوند است. ماه دی را ماه خداوند نيز ناميده اند. در سالشمار کهن روزهای هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، و در سالشمار نوين که اکنون پيرو آن هستيم. روزهای دوم، نهم و هفدهم دی ماه دارای نام های با واژه دی هستند . اين روزها، روزهای: دوم "دی به آذر"، نهم "دی به مهر" و هفدهم " دی به دين"، نام دارند و در گذسته ها در هر يک از اين روز ها به جشن می نشستند و نيايش می کردند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:42  توسط علیرضا اشرفی  | 

 شب يلدا يا شب چله

 ( مراسم نوئل و بابا نوئل )

ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي  ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود،
ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.  

    

در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .

دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.

 

يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند . 

 

 

آيا مي دانيد حكايت درخت كريسمس و ستاره بالاي آن چيست ؟

 

از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان در اين شب به  تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي – به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد.

ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

آيين شب يلدا يا شب چله

 

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند .

برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .

ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و  سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند 

 

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.

 

 

فال حافظ و شاهنامه خواني


يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن»  است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.

 

 شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:9  توسط علیرضا اشرفی  | 

از آغاز قرن دهم تا ميانه قرن دوازدهم عهد صفوي (907 ـ 1148) --> مقدمه

اين دوره ممتد كه از جهت سياسي و مدني و اقتصادي و هنري يكي از ادوار بسيار مهم تاريخ ايرانست از حيث علم و ادب چنان كه بايد مهم نيست. ادبيات فارسي در عهد صفويان از بعضي جهات در مراحلي از ترقي و از پاره‏يي جهات در انحطاطي عجيب سير مي‏كرد و بر روي هم نقاط ضعف آن بيشتر بود.

از آغاز قرن دهم تا ميانه قرن دوازدهم عهد صفوي (907 ـ 1148) --> زبان فارسي در عهد صفوي

زبان فارسي در اين دوره مانند دوره تيموري در طريق انحطاط بود. در اوايل اين دوره لهجه آذري كه از لهجات قديم ايرانست در آذربايجان از ميان رفت و جز در برخي از نقاط باقي نماند. علت اين امر تمادي سكونت تركان و تسلط امراء و بعضي از قبائل ترك و مغول در آن ناحيه از قرن ششم به بعد بوده است و در نتيجه اين امر در اواخر قرن نهم در بسياري از مراكز عمده آذربايجان تكلم به زبان تركي معمول ومتداول شده بود ليكن درآغاز دوره صفوي بنابر آن چه از پاره‏يي شواهد و مدارك بر مي‏آيد تكلم به تركي عموميت كامل نداشت. اين نكته را هم بايد دانست كه تركي معمول در آذربايجان لهجه مختلطي است از آذري و عربي و مقدار كمي از لغات تركي كه به طور كلي تحت تسلط قواعد دستوري زبان ترك در آمده است. مسأله‏يي كه در دوره صفويان ذكر آن اهميت دارد علاقه و توجهي است كه سلاطين صفوي خصوصاً به زبان تركي داشتند. در اين دوره غالب اصطلاحات ديواني و درباري و نظامي تركي بود و در ميان رجال دولت تكلم به تركي رواج داشت و حتي سر سلسله صفوي، شاه اسمعيل، كه شاعري متوسط بوده ديوان تركي دارد و «خطائي» تخلص مي‏كرد.
از عجائب امور آن است كه در همين دوره سلاطين عثماني به ساختن غزلها و قطعات فارسي اظهار علاقه مي‏كرده‏اند و زبان پارسي و تعليم و تعلم كتب ادبي فارسي در دوره آنان در آسياي صغيري شيوع فراوان داشت و بقاياي نفوذ فارسي در آن سرزمين تا عهد ما نيز امتداد يافته است اگر چه روز به روز از قوت آن كاسته مي‏شود و طريق ضعف و فراموشي مي‏پيمايد.
اين نكته را نيز بايد به خاطر داشت كه رواج زبان پارسي در آسياي صغير منحصر به عهد سلاطين عثماني نبوده و از عهد سلاجقه آسياي صغير يعني از اواسط قرن پنجم هجري به بعد ادامه داشته است.
شيوع و رواج زبان فارسي در عهد صفويان و قرون پس از آن در هندوستان بيش از نواحي ديگر بود. انتشار زبان پارسي در سرزمين پهناور هند از وقتي شروع شد كه دين اسلام به وسيله ايرانيان مشرق به آن كشور راه جست و سلسله‏هاي غزنوي و غوري و مماليك غوري در آن ملك مراكز معتبري براي ترويج زبان و ادب فارسي و تشويق شارعان و نويسندگان فارسي به وجود آوردند. حمله مغول به ايران و پناه بردن گروه بزرگي از شاعران و نويسندگان و دانشمندان ايراني ماوراء‏النهر و خراسان به هندوستان رواج زبان پارسي را در آنجا قوت بخشيد و از همين عهد است كه گويندگان و نويسندگان مشهور در هندوستان ظهور كرده و به زبان فارسي ديوانها و دفترها پرداخته‏اند. در دوره امپراطوران تيموري هندوستان بر اثر توجه و علاقه وافري كه ايشان اظهار مي‏كرده‏اند و نيز در نتيجه اظهار علاقه امراء جزء مسلمان آن كشور كه غالباً از سلاله‏هاي ايراني بوده يا خاندانهايي كه با فرهنگ و تمدن ايراني آشنايي داشته‏اند، و همچنين بر اثر مهاجرت گروهي از ايرانيان به آن سرزمين، زبان فارسي به درجه‏يي در هندوستان رخنه كرد و آن قدر شاعر و نويسنده و كتاب و غزل و قصيده و مثنوي فارسي در آن نقطه پهناور پديد آمد كه گويي آنجا منشاء اصلي و واقعي زبان فارسي است.
بعد از سلاطين آل بابر اگر چه زبان فارسي يكباره از رواج و رونق نيفتاد ليكن لطمات شديد به آن وارد شد علي الخصوص رقابت زبان انگليسي و زبان اردو با زبان فارسي و بي‏قيدي ايرانيان در حفظ ميراث گذشتگان به شدت عجيبي از توسعه و نفوذ زبان فارسي در هند كاست و با اين حال بقية السيف آن رواج و انتشار هنوز هم قابل توجه و شايسته نگاهداريست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:7  توسط علیرضا اشرفی  | 

خورداد روز از خورداد ماه، خوردادگان، جشن ِ خرداد
 
 روز چهارم خورداد (خرداد) ماه امسال خورداد روز نام دارد.
 همانگونه که می دانيم ايرانيان شادمان هر انگيزه و بهانه ی خوشی را دست آويزِ به جشن نشستن می سازند که برابر شدن نام روز و نام ماه نيز يکی از آنهاست. پس با برابر شدن نام اين روز با نامِ ماهِ خورداد، آنرا خوردادگان يا جشن خورداد می خوانند و بنا بر باورهایِ فرهنگی و شادی جویِ مردمان پشته ايران انگيزه ای برای شادی و شادمانی و به جشن نشستن اش می سازند. 

 خورداد يا خرداد نام يکی از فروزه های ِ اهورايی است که آنرا امشاسپند هم ناميده اند. اين نام در اوستا "هئورو تات"، آمده است. "هئورو" رسايی و پسوند "تات" نيز نشان دهنده ی ويژگی زنانه ی اين نام می باشد. در دستور زبانِ کهن ايرانی نام ها دارایِ ويژگی های زنانه يا مردانه بوده اند.
 از ميان فروزه هایِ اهورايی، شش فروزه را برجسته تر نمايانده اند. نام های سه تا از اين فروزه ها، دارای ِ ويژگی ِ زنانه اند که خورداد يکی از آنهاست.
 
 
 در هنگامی که زمان درستش را نمی دانيم، کسانی همانند ايرانيان پيش از زرتشت، به فرشته و يا ايزد سازی پرداختند. آنان به پيروی از آيين ها و باورهای کهن يا تازه، يا برایِ بهره برداریِ از ساده دلی مردم با هدفِ به دست آوردن درآمد بيشتر و يا شايد هم به گمان خودشان، برای پيشبرد بهتر آيين، به فروزه هايی اهورامزدا (دانشِ بزرگِ هميشه هست)، رختِ فرشته ای و يا ايزدی پوشاندند که پيرو آن، خورداد (خرداد) نيز رخت ايزدی پوشيد و ايزد و فرشته نگاهبانِ آب نام گرفت و شناسانده شد. نياز به ياد آوری نيست که اين گونه برداشت ها، از گفته ها، باورها و پيام های اشو زرتشت به دوراند.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:55  توسط علیرضا اشرفی  | 

Image

ارديبهشت گان

روز ارديبهشت از ماه ارديبهشت بر شما خجسته باد

 

بهشــت است گيتـــی ز ارديبهشـت
حـلال آمـد ای مه مـی انــدر بهشت
به شادی نشين هين و می خواه می
که بی می نشستنت زشت است زشت
(مسعود سعد سلمان)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:18  توسط علیرضا اشرفی  | 

عـــــطار در دکان عطاری خود نشسته بود و ذکر اولیا ی خدا را در تذکـــرة الاولیا می نوشت از شیخ ابوالحسن خرقانی می گفت :

آن بحـــر انــدوه ، آن راســخ تــر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهـــی ، آن اعجوبــــه ی ربانی ، قطب وقت ، ابوالحسن خرقانی رحمة الله الیه سلطان سلاطین مشایخ بود قطب اوتاد و ابدال عالم ....

 

روز دیگری شروع و او کنار پنجره ی رو به کویر ایستاده بود و به در دوردست نگاه می کرد . شیخ ابوالحسن خرقانی را می دید که نماز شام را در خرقان با جماعت مـی خواند و روی به بسطام می آورد سر بر خاک بایزید می گذارد و به راز ونیاز با خدا :

« بار خدایا از آن خلعت که بایزید را دادی ابوالحسن را بویی ده »

تا نزدیکـــی هـــای صبح بر خاک بایزید می نشیند و زاری می کند پس از آن به خرقان بازمـی گردد و با وضوی نماز شام نماز صبح را با مریدان به جماعـــت مـــی خواند و این کار هر شب اوست تا دوازده سال .

و باز بایزید بسطامی را می بیند که در جمع مریدان روی به خرقان ایستاده و چشمـانش را بستــه است نفسهای عمیق می کشد انگار بوی خوشی به مشامش می رسد .

مریدان به تقلید از وی ، بـو می کنند و هیچ درنمـی یابند با تعجب به یکدیگر نگاه می کنند یکی از میـان آنها می پرسد : شیخ ما هیچ بویی نمی شنویم چه چیزی را بو می کنی که آنقدر خوشایند توست ؟

بایزید پاسخ می دهد : بوی یار می آید بوی یاری که سالها پس از من می آید بوی ابوالحسن که بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.

 

در سکــوت کـــویر ، از پشت پنجره ی کوچک اتاق کـــارش بو علی سینا را می بیند ....

 

عـــطار همچنان نشسته است و می نویسد :

بو علی سینا وصف شیخ را شنیده است از راهی دور بدیدن شیخ می آیــد نیمروز است که به خرقان می رسد شب قبل هنگام غروب وارد بسطام و به خانقاه بـایزید رفته بود صوفیان به سماع و رقص مشغول بودند و چرخ زنان می خواندند :

یا شیخ بسطامی مدد مولا مدد الله مدد ....

و او در کنجی ایستاده و تماشا می کند .

 

او همچنان کنار پنجره ایستـاده و آنـــروز را می دید که به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رفته بود .

مقبره ی شیخ که در واقع خانقـاه او بوده است ، بر بالای تپه ای بنا شده . برای رفتن به مقبره باید از پله های زیــادی بـالا رفت جای خوش آب وهوا و سرسبـزی است . از آن بالا بسطام بخوبی دیده می شد بر بالای در ورودی خـانقـاه جمله ی معروف شیخ را نوشته اند« هرکس بر این در وارد شود از دین و ایمانش مپرسید نانش دهید چه آنکه نزد خدا به جان می ارزد نزد بوالحسن به نانی می ارزد »

مدفن شیخ در اتاق کوچکی قرار دارد. او کنار مقبره ی شیـخ بـــه احترام ایستاد . مرد جوانی نشسته بود و مشغـــول خواندن کتابی بود هنگامی که کتاب را می بست او عنوان کتاب را دید « منــاجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری » مرد جوان کتاب را بست وکنـار سازش گوشه ی دیوار گذاشت . بیرون مقبره چند دختر و پسر جوان جمع بودند . پانزده نفری می شدند و همه با خود دف داشتند نیم ساعتی به اذان مغـرب مانده بود که وارد فضای کوچک مقبره شدند دور قبر شیخ ایستـادند و دف نوازی گروهی آنها شروع شد ابتدا کمی آرام و هماهنگ .  سقف اتاق کوچکی که مقبره در آن قرار داشت ، خیلی کوتاه بود و انعکاس صدا در آن وجود نداشت وگرنه غوغایی می شد پس از اجرای هم نوازی مرد جوانی که گوشه مقبره نشسته بود ستار خود را برداشــــت و آواز خـــواند صدایش بدل می نشست . دوباره هـم نوازی دف شروع شد و اینبار هم خوانی دختران وپسران جوان که دف می زدند :

« یا شمس تبریزی مدد

مولا مدد الله مدد

یا احمد جامی مدد

مولا مدد الله مدد

یا شیخ بسطامی مدد

مولا مدد الله مدد

یا شیخ خر قانی مدد

مولا مدد الله مدد آقا مدد آقا مدد »   

 

 

و او که در کنار بچه ها و زنش بیرون مقبره زیر سقف بلند خانقاه ایستاده بود لحظه ای چشمانش را بست و لحظه ی دیگر که چشمانش را باز کرد ، کف زمین افتاده بود و پسر بزرگش را مظطرب می دید که می گفت « باباجان چه شد ؟ چرا بیهوش شدی ؟ »

 

بوعلی سینـا چشمانش را نبست او می خواست به دقت نگاه کند و ببیند تــــا بفهمد صـــوفیان برای چه چیزی مدد می خواهند ولی نفهمید ! او ندانست همه چیز را نمی توان با چشم سر دید . چیزهای دیگری هست که باید این چشم جهان بین را ببندی تا بتوانی جهان بزرگتر را ببینی .

ده خـــرقان در نیمـــــروز ساکت و خاموش بود . آفتاب آخرین روزهای تابستــــان رمقی نـــــداشت از دور دست درختهای بسطام دیده می شدند که خود را برای برگ ریزان پـــاییز آماده می کردند . بو علی سینا چست وچالاک راه می رفت و به هر چیزی با دقت نگاه می کرد حتی به قد و اندازه مرغ وخروسها نیز بـــــا دقــت نگاه میکرد و آنها را با مرغ وخروسهای جاهای دیگری که دیده بود مقـایسه می کرد اگر بــــه چیز تازه ای بر می خــورد گوشـــه ای می نشست و یادداشت مختصری می نوشت تا شب آنـــــرا کامل کند . پیدا کردن خانه ی شیخ ابوالحسن برایش کار ساده ای بــود از پیر مردی که کنار گذرگاهی  نشسته بود ، پرسید و پشت در خانه ای ایستاد و صدا زد :

کسی خانه نیست من از راه دور برای دیدن شیخ آمده ام

پس از لحظه ای زن شیخ در را بـاز کرد ، اخمو و عبوس . بـا نگاهی بدبینانه سر تاپای او را ور انداز کرد . بوعلی کمی خودرا عقب کشید

- سلام بر تو من از راه دور برای دیدار..

زن حرفش را قطع کرد :

شنیــدم ! بـار اول که گفـتی شنیدم از راه دور به دیدار شیخ آمده ای . مثل تو دیوانه کم نیست که برای دیدن این زندیق از راه دور می آیند و من باید به آنها نان بدهم و آب بدهم و اجــازه هم ندارم از دینشــان بپرسم حضرت شیخ شما فرموده اند نزد خدا به جان می ارزند پس .. چه می دانم یک مشت مهملات . جوان ابلــه راهت را بگیر و از همان جا که آمده ای بـــرگرد این زندیــق دیدن نـــدارد مـن که با او زندگی می کنم چیزی از او ندیده ام اگر او کرامـات دارد برای خودش و من کاخ کرامت میکرد نه این بیغوله را .

در را محکم بست و رفت . بوعلی هاج و واج ایستاده و متحیر نگاه می کرد . پیرمردی که از آنجا می گـذشت و به صدای گفتگوی زن توقف کرده بود ، در حالیکه ریـــز می خندید گفــت : جوان برو ! مگر نشنیدی چه گفت اگر دوباره در بزنی با چوب به سراغـت می آید . ما هر از چند گاهی چنین صحنه هایی را می بینیــــم مگر آنکه شیخ خودش در خانه باشد .

بوعلی که در مانده بود ، به راه افتاد نمی دانسـت بـاز گردد و یا بماند تا شیـخ بیاید بــا خود گفت : حالا که تا اینجا آمده ام دست خالی بر نمی گردم بد نیست به صحرا بروم و در مورد گیاهان این جا تفحص کنم و راه صحرا را پیش گرفت .

گلهای صحرایـی به اندک نسیمی به رقص در می آمدند بوعلی که از زیبایی آنها بــه وجد آمده بود دیگر به بر خورد زن شیخ با خود فکر نمی کرد به آرامی و با دقت پا می گذاشت مبادا گلی زیر پایش له شود گاهی می نشـسـت و بـــه آرامـی ساقه ی نازک گلی را در دست می گرفت و گلبـــرگ هایش را مــی شمرد آنقدر با احتیاط اینکار را میکرد که انگار دست بر گلوی کودکی گذاشتـه است دفتر خودرا باز می کرد و در باره ی آن گل چیزی می نـوشت و زمانی گلی را از میان علف های اطراف جدا مـــی کــرد چاقوی کوچکی از انبان خود بیرون می آورد و پای گیاه در زمین فرو می کرد و آنرا از ریشه در می آورد و با نوازش به گیاه می گفت : مرا ببخش نیاز دارم تو را با خود ببرم و آنرا لای دفترش می گذاشت .

در همین حال و هوا و گفتگو با گلها بــود کــه غرش صدای شیری او را از دنیای پیرامونش جدا کرد ابتدا کمی ترسید و با چالاکی بلند شد که بگریزد : شیر ! اینجا ! این صحرا تا آنجا که من خوانده ومی دانم گرگ وکفتار دارد ولی شیر ندارد . پیر مردی با باری از هیزم بر دوش با ماری پیچیده بر دست بجای تازیانه و سوار بر شیر ، قبل از آنکه بگریزد به او رسید و روبرویش ایستاد .

بوعلی فکر می کرد خواب می بیند کمی بـه اطراف نگاه کرد نه همه چیز طبیعی بود همان گلهای زرد کوچک صحـرایی که در نسیم آرام می رقصیدند . ده خرقان با دیوار های گلی خانـه هایش نه خیلی دور ، و او بود و آن پیر مرد سوار بر شیر غران .

با ترس و مبهوت از آنچه می دید پرسید :

 تو کیستـی پیر مرد ؟! این چه حالی است ؟ رویایی یاواقعا  وجود داری ؟

مرد در حالیکه تبسمی شیرین بر لب داشت ، پاسخ داد :

پیرمرد! نه هنوز پیر نشده ام من همانم که به دیدارش آمــــده ای من ابوالحسن خرقـــانی ام تعجــب می کنـــی ؟ با عـلم کتابهایت جور در نمی آید ؟

- تو؟! شیخ ! این حال ؟! شیر رام شده ؟ بار هیزم ؟ مار بجای تازیانه ؟ و آن زن در خانه ؟!! نه باور نمی کنم پس چطور نتوانستی آن زن را رام کنی ؟

شیخ به آرامی گفت : من بار چنان گرگی را کشیده ام تـا چنین شیری بار مرا بکشد .

از شیـر پایین آمد و مار را رها کرد لحظه ای بعد نه شیری بود و نه ماری . بوعلی سینا بود و ابوالحسن خرقانی با ریش و مویی سفید که همچنان بار هیزم بر دوش می کشید . 

  

او از پشت پنجـره بـه کویر نگاه می کرد خودرا در دل کویر کنار شیخ ابوالحسن خرقانی می دید که می خروشد :

ای شیخ بس نیست وقت آن نشده کـه خود راخلاص کنی ؟

چند بار دیگر می خواهی سوار بر شیر شوی و مار را تازیانه کنی تا آنها که به دیدنت می آیند بدانند که از ماده گرگی رنج می کشی ؟

آن زن که تو را سوار بر شیر نمی بیند تا رام شود ! بس است دیگر بس است .

او از میــان هیــاهوی کویر به اتاق خود باز گشته و به گذشته به زندگی گذشته ی خود فکر می کرد ....

همچنان کنار پنجره ی کوچک  اتاق کــارش ایستاده بود . غمی  بر دلش سنگینی می کـــرد بیــرون باد می وزید پشت اتاقش لوله های فولادی زیادی انبار شده بود باد هنــگام عبور از میان لوله ها ، صدای محزون نی را به گوشش می رساند در میـان اندوه حـاصل از خاطرات تلخ و نوای حزن انگیـز ، بـا خود فکر می کرد ایکاش بجای این نوای اندوهبار ، مـــوسیقی دیگـری بگوش می رسید تا مرا از این غم و اندوه جدا کند . دلش می خواست صدای طبل ها بود تا با ضــرب آهنگ طبل ها به وجد و پایکوبی در آید و همه چیز را فراموش کند .

 

عطار از نوشتن بازمانده و از رنــج بــاری کــه شیخ ابوالحسن خرقانی بدوش می کشید غمگین شده بود سرش را در میان دستهــایـش بـر زانــو گذاشت دلـش می خواست گریه کند. دکان عطاریش از میدانگاهی وسط بــازار فاصله ی زیادی نداشت از چند ساعت پیش مردی حلاج ، گوشه ی میدانـگاه نشسته بود و پنبه زنی می کرد . نــاگهــان صدای زه کمان پنبه زن در گوش عطار طـنین انداز شد او سرش را بالا گرفت و با دقت به صدای کمان پنبـه زن گوش داد : « پم پم پم پم پــــــــــم پم » چهار بار « پم » یک نواخت و « پــــم » پنجم با ضربی محکم و کشیده و پس از آن پم کوتاه .

و رقــص پنبــه ها را در میان نـوا ها می دید حالا دیگر کمان پم پم نمی گفت چیـز دیگری می گفــت و عــطار به وضوح همه چیز را می دید ومی شنید : کمان صدا می زد « پن به پن به پــــــــن به » و پنبــه ها را می دیــد کــه چـگونه به میان زه کمان حلاج می آیند و با ضربه ای محکم بــه رقــص و سماع در می آیند و می نشینند ولی دیگر آن پنبه ی گرفته و بخود پیچیده ی قبلی نیستند !!.

عطار ناگهان بــا پـای بــرهنه به میانه ی میدان آمد کلاهش از سرش افتاد و موی بلند و سفیدش بر شانه هایش ریخت دیگر تاب نیاورد دستهایش را که بالا گرفت آستین های قبایش آویزان شد . سرش را کمی بـه سمت چپ گرفته بود نگاهش مبهوت و به جایی دور خیلی دور مـی نگریست و می چرخید . باد در دامن قبایش پیچیده بود او سه بار دست افشاند و هفت بـــار پــــا بر زمین کوبید و نشست آرام و خاموش .

رهگذران هرگز چنین چیزی از او ندیده بودند . او بواسطه ی شغلش در میان عامـه ی مردم احترام خاصی داشت وکسی جرئت اعتراض کردن بخود نداد . حلاج در تمام مدت سماع شیخ به کمان زدن ادامه داد و لبخند شیریـن و رضایتمندی بر چهره داشت و پس از تمام شدن سماع شیخ آرام و بی صدا بســاط خود را جمـع کرد و قبل از آنکه کسی به او معترض شود ، به سرعت راه افتاد و در اولین کوچه ی جدا شده از راسته ی بازار پیچید و رفت .

 

دیگر صدای عبور بـاد از میــــان لولــه های فولادی نمی آمد و بجای آن صـــــدای ضــربه ی چــکشی بــر آهن ،از یکی از ساختمانها بگوش می رسـیـد . او از پشت پنجره در دوردست کویر بوسعید را می دید که به دیدار شیخ ابوالحسن به خرقان آمده است  ...

 

 

شیخ بوسعید در کنــــار ابوالحسن ودر جمع مریدان نشسته شیخ ابوالحســن خرقـــانی هـمچــون هـمیشــه در بحــر اندوه است بوسعید می گوید : شیخ دستور بده کسی چیزی بخواند

شیــــخ مــی گـوید : ما را پروای سماع نیست لیکن بر موافقت بر تو بشنویم .

شیـــخ بـــا نــگاه ، اشاره ای به یکــی از مــریـدان کرد او به سرعت برخواست مقابل شیخ و ابوسعید که در کنارش نشسته بود ایستاد پس ازتعظیم کوتاهــی دو زانــو بر زمین نشست و شروع به خواندن کرد

نــزدیک تــو گـــشتم شــده ام مــات وجـودت 

در رقص و سماع چرخ زنان غرق سجودت

تــرســم نه ز دوزخ ، امیدم نه بهشت است

جز این طلبی نیست شوم محو تماشای شهودت 

آرام آرام حالت خواندن عوض شد و ریتم گرفت مریدان که کــلاه از سر بر داشته بودند ، کف زنان ســـرها یشــــان را می چرخانـدنـد و موهـــای بلندشان باحالت زیبایی در هوا می چرخید دو مرید از میان آنان چنـــان به وجد آمده بودند که رگ شقیقه هایشان پاره و خون از آن جاری شد. بوسعیــد که خود قرار نداشـت ، به احترام شیخ جسارت برخواستـــن در خود نمی دید ولی او نیز چون سایر مریدان همچنان نشسته بر جای خود سماع بود هنگامی که سر و تنه ی خود را می چرخــاند ، صورتش به زمین نزدیک و موهای بلندش بر زمین کشیده می شد جملــه ی مریدان بــا چرخش سر هایشان ذکر « هو حق مددی »می گفــتند فضــای خـانقــاه نیــز هـمــراه با مریدان در چرخش بود شیخ نیز به وجد آمده و منتظـــر بود تا بوسعید بگوید :

یا شیخ وقت است که برخیزی .‍ !

و شیــخ بــرخـــواسـت چرخان ورقصــان ســــه بــــار آستین بجنبـانـد و هفت بارپای بر زمین کوبید دیــوار های خانقــاه بـــا او به جنبش و رقص در آمده بودند . شوری در افتاده بود بوسعید نعره زنـــان گفـت :شیخ بس است که سقف فرو می ریزد به عزت خدا قسم آسمان و زمیـن همراه با تو در رقصند و سماع .

و شیخ نشـست و بـــاز در بـــحر اندوه فرو رفت ولی مریدان که همراه باشیخ به سماع در آمده بودند همچنـان در رقص بودند بوسعید نیز به احترام شیخ و در کنار او نشـــست ولی آرام و قرار نداشت رو به شیخ گفت : بیا حالت بسط و قـبض را بـا یــکدیگر عوض کنیم دیگر قرار ندارم. یکدیگر را در آغــوش گرفتنـد و حال هریک به دیگری منتقل شد . شیخ ابوالحسن برخواست وتا سپیده صبــح در میـان مـــریدان نعــــره مــی زد و می رقصید و ابوسعید مبهوت ومات سر در میان زانوان گرفتـه و زار می گریست چون صبح شد مریدان یکی پس از دیگری از حال رفتند و بیهوش شدند شیخ ابوالحسن دست بر شانه ی بوسعید گذاشت وگفت : چه دیدی ؟

بوسعید پاسخ داد : از زبـر تا عرش گشاده می دیدم و از زیر تا تحت الثری و شما را می دیدم که در رقصید همراه با عالم هستی . شیخ گفت :بوسعید ! انـــدوه مرابه من باز بده که من با آن اندوه خوشترم . فردای قیامت صبر کـن تا اول من بروم تو همه لطفی نمی توانی تاب بیاوری صبــر کــن تـا من بروم و فزع قیامت بنشانم پس از آن تو بیا ...

 

او کنــار پنجــره خسـته از سمــاع،با اندوهی بزرگ بردلش ایستاده بود و رفتن بوسعید را از خرقان می دید

 شیخ ابوالحسن ، بوسعید را در آغــوش گرفتـه بود و گفت : من تو رابه جانشینی خود بر گزیدم ســـالها بـود که از خدا می خواستم کســــی را بفرستــد تـا آنچه در دل دارم به او بسپارم محرمی یافت نمی شد تا تو آمدی .

بوسعید هنگام رفتــن سنــگ کنار در را بوسید و چشمانش را بر آن مالیــد ابـوالحسن گفت به احترام بوسعید دیگر کسی از این در داخل نشود . بوسعید وقتــی رفت گـفــت:

مـــرا چـنــان خشــت خامی به خرقان فرستادند و شیخ گوهری در دلم نهاد و اکنون باز می گردم . 

 

 او همچنان ایستاده بود و نمی توانست دل از تماشای حالات شیخ ابوالحسن خرقانی بردارد

 

غروب نزدیک و دکانهای بازار بسته می شد عطار خسته از آنچه در آن روز بر او گذشتــه بود همچنان دلش می خواست از ابوالحسن خرقانی بنویسد با خود گفـت باقی را شب هنگام و در خانه می نویسم کتابش را بســت و بـراه افتـاد هنگام عبور از بازار مسگرها ، جوان مسگر را دید که با دیدنش از دور از جایش بلند شد ، ایستاد و به حال احترام سرش را پایین نگاه داشت . بوی خوش دوست ،عطار را سرمست کرده بود هنگامی که به او نزدیک شد ایستاد و با لبخندی بر لب گفت : هنوز نرفته ای ؟ زن جوانـت در خانه منتظر توست خوب نیست او را تنها بگذاری .

جوان پاسخ داد : شیخ وقتــی به خانه می روم همسرم به چشمانم نگاه می کند و می پرسد وقتی می آمدی شیخ را دیدی ؟ آیا نظر او بر تو افتاد ؟ تو را بخـدا سوگند می دهم اگر او را ندیده ای به بهانه ای به خانه اش برو بگو زنم بیمار است . اگر او را ندیده ای من براستی بیمار می شوم . ای شیــخ ! امـــروز سماعـت را در میدان دیدم وقتی برایش تعریف کنم تا صبح نمی گذارد بخوابم چه شبی خواهد شد امشب .

- او را دوست داشتـــه بـــاش عــاشقــانه دوستش داشته باش خدای مهربان عشق به زن را به ودیعه در دل مرد گذاشته است وعشق مرد را در دل زن ، تا برایمان تمرینی باشد برای عشق به ذات مقدسش ، او خود نیز عاشق ماست و هــــرکه را لایـــق ببیند به سوی خود می برد . با لبخندی برلب دستی بر شانه ی جوان زد و بسوی خانه روان شد .

زن جوان با دور شدن شیخ ، دوان دوان به سوی شوهر آمد و گفت : همه چیز را دیدم ولی نزدیک نبـودم کــه بشنوم بگو، بگو شیخ چه می گفت ؟

- صبر کن زن تا صبح خیـلی راه اسـت هـمــــه چیز را برایت می گویم . نمی دانی امروز چه شد ، سماع شیخ در میان بازار واقعا دیدن داشت حیف شد کاش بودی و می دیدی .

زن در حالیکه لبخند نمکینی بر لب داشت گفت : ندیدم ! من خودم همه چیز را دیدم و تو را هم دیدم که چطور ایستاده بودی و اشک می ریختی با آن سر و صورت سیـاه! چطور توانستی آرام بایستی ؟!تو که در دکان مسگری هنگام سفید کردن مس ها خوب بلدی برقصی ؟

مرد از تعجب ایستاده بود

- تو !! تو آنجا بودی ؟زن تـــو آنجا چــه می کردی می خواهی مردم برایمان حرف در بیاورند ؟

- مردم مردم ! مردم حرف در بیاورند چـه حرفی مگر من حق ندارم بیمار شوم و برای خریدن دارو به دکان عطاری بیایم ؟

و در حالیـــکه لبخنـــد شیطـنت آمیزی بر لب داشت خود را در میان بازار خلوت بــه شوهــر چسبــاند و با طنازی گفت : تو که می دانی من بیمارم بیمار عشق تو و این بیماری هم علاج ندارد مگر .... خودت که می دانی علاجم چیست

- خیلی خوب بس است وسط بازار! عشقت را بگذار تا به خانه برسیم خود شیخ امروز چیزهایی به من گفت برویم خانه تا برایت بگویم . 

 - فقط بگویی ؟

 

او کنار پنجره ی کوچک رو به کویر همچنان ایستاده بود.

چه زیبا بود عاشقی ، دیدن عشق زن و مرد جوان چه شوری در دلش بپا کرده بـــود به حال زن و مرد جوانی که می دید غبطه می خورد. خدا او را در مسیر ی تازه قرار داده  و او هم انتخـاب کرده بود راهی سخت بسیار سخت . سختی راه توانش را گرفتــــه و خسته شده بود . بار ها بر لبـه ی پرتگـاه بیراهه قرار گرفته بود و کم نبودند شیاطینی که او را به بیراه تشویق می کردند و خدا بود که  او را آزمایش می کرد تا پایداری و لیاقتش را محک بزند ولی هر بار به مدد روشنایی عشق راه را از بیراه تشخیص داده و همچنان در راه مانده بـــود . او همه چیز را در عشق می دید او بوی خوش عشق را شناختـه و داشت برای پذیرش عشقی بس بزرگ آماده می شد عشــق بـــزرگی که تجـلی زمینی آن در قلبـش شعله ور شده بود و در ســوز و گــداز آن چه صبورانه انتظار می کشید ... 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:51  توسط علیرضا اشرفی  | 

قرن نهم دوره تيموري (782 ـ 907 هجري) --> مقدمه

دوره‏يي كه مورد بحث ما در اين فصل است از «يورش» تيمور به خراسان و سيستان (782 هجري) آغاز و به جلوس شاه اسمعيل صفوي (907) ختم مي‏شود و اگر چه قسمتي از اواخر قرن هشتم و چند سالي از اول قرن دهم در جزو اين دوره مورد مطالعه قرار مي‏گيرد ليكن چون در ميان اين دو پاره از قرن هشتم و قرن دهم تمام سنين قرن نهم قرار گرفته و اين قرن اختصاص به دوره سلطنت جانشينان تيمور گوركان دارد ما اين فصل را در ذيل عنوان قرن نهم و دوره تيموري مطالعه مي‏كنيم.
در آغاز اين دوره ممتد يك صد و بيست و شش سال چند تن از دانشمندان و شاعران و نويسندگان دوره فترت بين ايلخانان و و تيموريان زندگي مي‏كرده‏اند كه غالب آنان شهرت و اهميتي در علوم و ادبيات دارند ليكن چون از اين چند تن بگذريم تا اواخر قرن نهم مردان بزرگ و نام آور را در علوم و ادبيات كمتر مي‏يابيم مگر آنان كه دربار سلطان حسين بايقرا را در هرات بزيت دانش و هنر و ادب خويش مزين مي‏داشته‏اند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:29  توسط علیرضا اشرفی  | 

نوشته: پیام جهانگیری
دکتر فریدون آدمیت

دکتر فریدون آدمیت - پدر تاریخ نگاری مدرن ایران - در انزوائی جانکاه در تهران دیده از جهان فروبست.

شاهنامه و ایران با ارج نهادن به نقش آدمیت در نگارش تاریخ ایران، بویژه تاریخ مشروطه که بدور از دیدگاه های رایج ایدئولوژیک و برپایه ی پژوهش های علمی نوشته شده است، درگذشت او را به خوانندگان خود تسلیت می گوید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:5  توسط علیرضا اشرفی  | 

آتشکده های ایران ٫ مکانهای مقدس

موقعیت قرار گرفتن آتشکده های ایران در فلات ایران می باشد که همیشه بخشی از ایران بوده است

آتشکده های ایران ٫ مکانهای مقدس ٫ زیارتگاههای زرتشتیان

 

آتشکده کاریان : نام دیگر آن آتشکده آذرفرنبغ یا آذر خورداد است که در معنی می شود آتش فره ایزدی . مکان آن در شهر فیروز آباد یا اردشیر خره یا اردشیر خوره در صد و بیست کیلومتری جنوب شیراز است و کاخ بزرگ آن که توسط شاهنشاه اردشیر بابکان ساخته شده بود هم اکنون فرو ریخته است . اردشیر به همین جهت نام شهر را ارتخشر خوره ( ارت خشتر ) نامید . در معنی کل می شود شهر شکوه و جلال اردشیر . خوره به معنی فر و شکوه و جلال است . شهر گور یا فیروز آباد نیز بعدها نام گرفت . این مکان از زیارتگاههای بزرگ مردمان فلات ایران بوده است . فخر الدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین که به دوره شاهنشاهی اشکانیان مربوط است نوشته است .

 

به خاصه زین دل بدبخت رامین که آتشگاه خرداد است و برزین

 

آتشکده آذر برزین مهر : آتشکده آذربرزین مهر یکی از سه آتشکده مقدس ایران است ( آذر گشسب - آذر برزین - کاریان ) که در شهر نیشابور یا ابرشهر خراسان قرار دارد . در پهلوی به نام آتور بورگین میتر خوانده می شود به معنی آتش مهر بالنده است . تاریخ ساخت آن بسیار کهن است به طوریکه به زمان اشو زرتشت باز میگردد و در بند 8 از فصل 17 بندهش آمده است : آذربرزین مهر تا زمان گشتاسب در گردش بوده و پناه جهان تا اینکه اشو زرتشت اسپنتمان دین آورد و گشتاسب شاه دینش را پذیرفت آنگاه گشتاسب آتش مقدس را در کوه ریومند در آذر برزین مهر قرار داد .

 

آتشکده بردسوره : به گفته مسعودی در کتاب نامدار مروج الذهب این آتشکده توسط فریدون شاه بنا شد که آتش آن را از طوس خراسان آورده بود و در بخارای ایران قرار داد .

 

آتشکده آذر شب : آتشکده ای است که گشتاسب شاه در بلخ بنا کرد و به گفته مورخین گنجهای خود را در آن قرار داد . بلخ در تاریخ جزوی از خراسان بزرگ بوده است که متاسفانه در دوره ننگین قاجار به روسها فروخته شد .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 5:41  توسط علیرضا اشرفی  | 

نوروز جمشيدی
نوشته: مازيار قويدل
Image
 
نوروز باستانی
آغاز زندگانی
شادی و شادمانيست
نوروزتان خجسته (مازيار قويدل)
 
شاهنامه بنيان گزاری نوروز، اين بزرگترين جشن ملی، ميهنی و فرهنگی مردمان پشته يا فلات ايران را به جمشيد سومين پادشاه کيانی باز می کرداند مو آنرا روزی می‌شناساند که جمشيد پس از آنکه به مردم رشتن نخ از پشم، کتان، ديگر الياف و ابريشم را و همچنين پارچه بافی، دوختن و پوشيدن رخت و پوشاک را آموخت و ساختن زره و جوشن را از آهن، ساختن کشتی، ساختن گرمابه و بسياری کارهای بايسته و شايسته ديگر را فرا داد. به ديوان فرمان داد تا تختی بسازند که شاه بتواند بر آن بنشيند و آن تخت بر روی ِ دوش آن ديوان به آسمان برده شود.
 
به جمشيــد بـر گــوهـــر افشــاندند
مــر آن روز را روز نــو خـواندند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:10  توسط علیرضا اشرفی  | 

وضع عمومي علم وادب در قرن هفتم و هشتم --> مقدمه

در اوايل قرن هفتم ايران با يكي از بزرگترين مصائب تاريخي يعني حمله مغولان خونخوار مواجه شد (616هجري). اين حمله به سرداري چنگيز تا سال 619 ادامه يافت و بعد از او همچنان ايلغارهاي پياپي مغول و تاتار به ممالك مختلف و از آنجمله ايران امتداد داشت تا در ميان سالهاي 651ـ 656 حملات هولاكو نواده چنگيز آخرين مراكز قدرت را در ايران و عراق از ميان برداشت و سلسله امراي ايلخاني را در ايران به وجود آورد.
در گير ودار اين حملات سخت قسمت بزرگي از شهرها و مراكز ادبي علمي ايران از ميان رفت و جز چند پناهگاه كوچك و بزرگ در داخل ايران و در ولايت سند و آسياي صغير محلي براي حفظ بازمانده حوزه‏هاي علمي و ادبي و پاره‏يي از كتب باقي نماند، كه مهمتر از همه آنها اراضي تابع مماليك غوريه در آنسوي رود سند و سرزمين حكمفرمايي سلاجقه آسياي صغير و فارس بوده است. بعضي نواحي كوچك هم در اين ميان از آسيب حمله مغول مصون ماند كه ارزش علمي و ادبي آنها اصولاً قابل توجه نيست.
وجود اين پناهگاههاي كوچك و بزرگ در آغاز قرن هفتم از يك لحاظ مهم است و آن پناه بردن چند تن معدود از دانشمندان و اديبان و عارفان است بدانها و ايجاد فرصتي براي آنان در پرورش شاگردان و ادامه تعليم در ايران. با اين حال نيمه اول قرن هفتم به سبب انقلابات و قتل و غارتها و ويراني شهرها و حملات پياپي وحشيان تاتار و عدم استقرار احوال، و نيمه دوم قرن هفتم در نتيجه وجود نداشتن كتب و مراكز تعليم و معلمين، به هيچ روي مساعد به احوال علوم نبود. قرن هشتم نيز تقريباً به همين منوال گذشت و اگر در اين يك قرن و نيم اثري از عده‏يي از فاضلان و عالمان و شاعران مي‏بينيم نه از آن بابست كه عهد وحشيان تاتار دوره رونق علم و ادبست بلكه اولاً نتيجه باقي ماندن بعضي از علما و دانشمندان و تربيت يافتگان پيش از مغول و ثانياً معلول علاقه قلبي و تاريخي مسلمين به علوم و ثالثاً نتيجه وجود پناهگاههاييست كه پيش از اين نام برده‏ايم. وجود خاندانهاي امارت بعد از عصر ايلخانان كه غالباً از ايرانيان بوده‏اند هم در ادامه مجالس تعليم بسيار مؤثر بود و به هر حال در اين عصر هر چه از دانش و ادب و عالمان و اديبان ببينيم باز هم وجود آنها معلول وجود ايرانيانست و اثر مغول در علوم و ادبيات اين دوره تنها يك چيز بود و آن از ميان بردن كتب و علما و ادبا و كاسد كردن بازار علم و ادبست و لاغير.
در حمله اول مغول و نابود شدن مراكز متعدد علمي خراسان و ماوراءالنهر و ري و اصفهان، دو مركز عمده علوم و ادبيات باقي مانده بود و از آن دو يكي قلاع اسمعيليه بود و ديگر بغداد و اين دو مركز مهم را هم هولاكو به ترتيب در سالهاي 654 و 656 از ميان برد و جز قسمتي كوچك از جنوب ايران (حوزه فرمانروايي اتابكان سلغري) و ناحيه سند و شهرهاي آسياي صغير و مصر و شام ديگر پناهگاهي براي علوم و ادبيات اسلامي باقي نماند.
در اواخر عهد ايلخانان مغول بر اثر سلام آوردن ايشان عنادي كه آنان و كارگزاران بت پرست و عيسوي و يهود ايشان با ايرانيان مسلمان داشتند از ميان رفت و اين خود فرصتي براي مسلمانان در احياي سنن ديرينه شد و چون بعد از ايشان همه امرا و ملوك طوايف هم مسلمان و هم غالباً ايراني نژاد بودند طبعاً به ادامه اين سنن ياوري كردند.
از اين بحث چنين نتيجه مي‏گيريم كه در نيم قرن اول دوره مغول بقاياي علما و ادباي پيشين و وجود چند پناهگاه از فناي قطعي علم و ادب در ايران پيش گيري كرد و بعد از اين مدت فرصت مناسب تري به علل مذكور براي ادامه علوم و ادبيات در ممالك اسلامي حاصل گشت و سنت ديرينه مسلمين ايرانيان مسلمان را به استفاده از تعليمات بازماندگان علما و ادباي دوره خوارزمشاهي واداشت. ليكن هر چه از حمله مغول بيشتر گذشت و آثار شوم آن آشكارتر شد قوت علم و رونق بازار ادب بيشتر طريق نيستي سپرد و بازار جهل بيشتر رواج يافت.
وضع زبان وادبيات فارسي در عصر مغول و فترت ميان ايلخانان و حمله تيمور تقريباً تابع همان شرايط و داراي همان احوالي است كه در باب علوم ديده‏ايم يعني در اوايل اين عهد دنباله وضع ادبي دوره خوارزمشاهي در ايران امتداد داشت و در نتيجه باقي ماندن گروهي از نويسندگان و شاعران بزرگ پيشين، ايران در اوايل اين عهد از وجود چند تن از بزرگترين شاعران و نويسندگان برخوردار بود و بعد از آن شاعران و نويسندگان متوسطي در ايران به سر مي‏بردند كه از ميان آنان حافظ بطور استثنا در زمره شعراي درجه اول ايران و از نوابغ بزرگ شعر است كه در آخر اين عهد مي‏زيست.
پس بر روي هم وضع ادبي ايران در عهد مغول و فترت بعد از آن با همه مصائبي كه بر ايران وارد شد بد نبود زيرا در آغاز آن دوره دو شاعر بزرگ ايران سعدي و مولوي و در آخر آن عهد شمس الدين حافظ ظهوركردند. از حيث باقي ماندن كتب متعدد هم اين دوره را بايد دوره ممتاز قابل توجهي شمرد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:42  توسط علیرضا اشرفی  | 


تصویر


سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود


مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام


در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه


باقیه مطلب در ادامه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:17  توسط علیرضا اشرفی  | 

ابوسعید را گفتند: كسی را می‌‏شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روی آب راه می‌‏رود.
شیخ گفت: كار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند كه بر روی آب پا می‌‏نهند و راه می‌‏روند.
گفتند: فلان كس در هوا می‌‏پرد. گفت: مگسی نیز در هوا بپرد.
گفتند: فلان كس در یك لحظه، از شهری به شهری می‌رود.
گفت: شیطان نیز در یك دم، از شرق عالم به مغرب آن می‌‏رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.
مرد آن باشد كه در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آمیزد و یك لحظه از خدای غافل نباشد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:49  توسط علیرضا اشرفی  | 

اي دل شکايتها مکن، تا نشنود دلدار من
اي دل نمي ترسي مگر، از يار بي زنهار من
اي دل مرو در خون من، در اشک چون جيحون من
نشنيده اي شب تا سحر، اين ناله هاي زار من
يادت نمي آيد که او، مي کرد روزي گفتگو
ميگفت بس ديگر مکن، انديشه ي گلزار من
اندازه ي خود را بدان، نامي مبر زين گل ستان
اين بس نباشد خود تو را، کآگه شوي از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشي اين زمان
تو سر ده و من سرگران، اي ساقي خمـّار من
چون لطف ديدم راي او، افتادم اندر پاي او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشي يار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روي من بيني ميان
خواهي چنين، گم شو چنان، در نفي خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بي جان تو
بفروش يک جامم به جان، وانگه ببين بازار من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:45  توسط علیرضا اشرفی  | 

Image

بهمن گان خجسته باد

ياد آوری روزهای ِ ويژه بهمن

بهمن گان، وهمن گان يا جشن بهمن (وهمن)، همچون ديگر جشن های سالانه به يادگار مانده از پيشينيان مان است که در بهمن روز از بهمن ماه به جشن اش می نشسته اند.

همانگونه که پيش از اين و در باره ی جشن های ديگر آمد. در سال شمار کهن ايرانی که هر ماه از سال دارای ۳۰ روز بود. بهمن روز، همواره برابر بود با روز ۲بهمن ماه، که آنرا بهمن گان می ناميدند. با روی آوردن به سال شماری که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می ناميم، شش ماه نخستين سال، دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز بهمن از ماه بهمن که برابر با دوم بهمن ماه در سال شمار کهن بود، ٦ روز پيش کشيده شد. به اين انگيره است که جشن بهمن يا بهمن گان را در روز ۲۶ دی ماه برابر با ۱۶ماه ژانويه، برگزار می کنند 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:54  توسط علیرضا اشرفی  | 

قرن پنجم و ششم عصر غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان --> آميزش زبان فارسي با زبان عربي

زبان پارسي كه در قرن چهارم از آميزش با زبان عربي تا حدي مصون مانده و لغات تازي در آن اندك بود از قرن پنجم ببعد بنسبت بيشتري با لغات عربي درآميخت. پيداست كه اين آميزش يكباره با شروع قرن پنجم بكمال نرسيد بلكه تدريجاً صورت گرفت و اين سير تدريجي چنان بود كه كثرت كلمات عربي در پايان قرن پنجم خيلي بيشتر از آغاز آن و در آخر قرن ششم زيادتر از اول آن بوده است. از علل عمده اين امر يكي تزايد نفوذ دين اسلام در اين دو قرن و زبان ملازم آن يعني زبان عربي بود. ديگر آنكه در اين دو قرن تعليم و تعلم زبان عربي با شدتي بيشتر از پيش در ايران رواج داشت و چون توسعه و افزايش مدارس در قرن پنجم و ششم با قوت بسيار صورت گرفته و از مواد اصلي و اساسي دروس در اين مدارس زبان و ادب عربي بود، طبعاً همه اهل سواد و كساني كه در پي تحصيل علم و ادب بودند از زبان و ادب عرب آگاهي مي‏يافتند و از اينجاست كه در قرن پنجم و ششم كمتر كسي از شاعران و نويسندگان را مي‏يابيم كه اثري از ادب عربي در گفتار او نباشد.
علاوه بر اين در طي قرنهاي دوم و سوم و چهارم همه علوم اسلامي تدوين شده و اصطلاحات علمي فراوان در زبان عربي گرد آمده و بر اثر ترجمه بسياري كتب از منابع يوناني و پهلوي و سرياني و هندي، ادب عربي غني و ثروتمند و داراي نفوذ بسيار گرديده بود. دين اسلام و رواج قرآن كريم و احاديث نيز مايه تشديد نفوذ لغات عربي و ورود بسياري از آنها در زبان فارسي شده بود. باين جهات هر چه از آغاز تسلط تا زيان بر ايران بعهد معاصر نزديكتر شويم كلمات تازي را بنسبت بيشتري در زبان فارسي مي‏يابيم.
در قرن پنجم و ششم اين عوامل چون دست بهم دادند باعث شدند كه زبان فارسي با سرعت بيشتري با لغات تازي آميخته شود چنانكه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم كه پايان اين دوره است در زبان نظم و نثر فارسي بسياري از كلمات غير لازم عربي وارد شده بود.
از طرفي ديگر چون قرن پنجم و ششم دوره برچيده شدن حكومتهاي ايراني و روي كار آمدن غلامان و قبايل ترك نژاد بود قسمتي از لغات تركي نيز بوسيله سپاهيان و عمال دولتي در زبان فارسي راه جست ولي نسبت اين لغات بواژه‏هاي تازي بسيار ناچيز و غير قابل ملاحظه بود

قرن پنجم و ششم عصر غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان --> رواج زبان ادبي در نواحي مركزي و جنوبي و غربي

چنانكه ميدانيم تا اواخر قرن چهارم ادبيات دري تنها بنواحي شرقي ايران يعني سيستان و خراسان و ماوراءالنهر اختصاص داشت زيرا لهجه‏يي كه نخستين آثار ادبي ايران دوره اسلامي با آن وجود آمد متعلق بهمين نواحي بود اما از اوايل قرن پنجم بعللي ادبيات دري بنواحي مركزي و اندك اندك بشمال و مغرب و جنوب نيز راه يافت و شاعران و نويسندگان بجاي لهجه ملهي خود لهجه ادبي دري را بتقليد از شاعران خراسان و ماوراءالنهر براي شعر و نثر پذيرفتند و در دربارها مرسوم كردند و اگر چه در همان حال هم شاعراني مانند بندار رازي بزبان اهل ري و علي پيروزه و مسته مرد ملقب به ديواروز كه هر دو معاصر عضدالدوله ديلمي بودند بلهجه طبرستاني و بابا طاهر عريان همداني بلهجه محلي خود شعر مي‏ساختند ليكن لهجه ادبي دربارها و كتب اصلي ادبي تنها لهجه اهل مشرق بود و شاعران و نويسندگان براي آنكه خوب از عهده بيان مقاصد خود در پارسي دري برآيند از ديوانهاي شعرايي مانند رودكي و منجيك و دقيقي و فردوسي و نظاير آنان استفاده ميبردند و يا خواندن آثار آنانرا بمبتديان توصيه ميكردند. ناصر خسرو در سفرنامه خود گويد: «...و در تبريز قطران نام شاعري را ديدم، شعري نيك مي‏گفت اما زبان فارسي نيكو نميدانست پيش من آمد ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشكل بود از من بپرسيد، باو گفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند...»
راوندي در كتاب راحة الصدور از قول احمد بن منوچهر شصت كله آورده است كه «... سيد اشرف بهمدان رسيد در مكتبها مي‏گرديد و مي‏ديد تا كرا طبع شعرست، مصراعي بمن داد تا بر آن وزن دو سه بيت گفتم، بسمع رضا اصغا فرمود و مرا بدان بستود و حث و تحريض واجب داشت و گفت از اشعار متأخران چون عمادي و انوري و سيد اشرف و بلفرج روني ... و حكم شاهنامه آنچ طبع تو بدان ميل كند قدر دويست بيت از هر جا اختيار كن و يادگير و برخواندن شاهنامه مواظبت نماي تا شعر بغايت رسد...»
اين اشارات و نظاير آنها مي‏رساند كه با رواج شعر دري در نواحي جديدي غير از مشرق ايران آموختن لهجه دري و نكات آن و علي الخصوص مشكلات لغات آن لهجه از مسائل عادي نوآموزان بود و بهمين سبب است كه اسدي طوسي كه قسمت بزرگي از زندگي خود را در حدود اران و آذربايجان گذرانيده بود چون عدم اطلاع شاعران آن نواحي را از مشكلات لغات دري ملاحظه كرد بتأليف كتاب لغت فرس همت گماشت و در آغاز آن نوشت«... و غرض ما اندرين لغات پارسي است كه ديدم شاعرانرا كه فاضل بودند وليكن لغات پارسي كم ميدانستند...» و در اينجا هم مانند قول ناصر خسرو مراد از زبان پارسي لهجه دري يا پارسي دري است.

قرن پنجم و ششم عصر غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان --> انتشار زبان فارسي در خارج از ايران

موضوعي كه در تاريخ زبان فارسي قرن پنجم و ششم قابل ملاحظه و مطالعه است انتشار زبان فارس است در خارج ايران. در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم دو تن از پادشاهان فاتح ايران يعني ناصرالدين سبكتكين و پسر او يمين الدوله محمود شروع به پيشرفت‏ها و فتوحاتي در جانب ولايت سند كردند و در عهد اين دو پادشاه و جانشينان آنان بتدريج ناحيه پهناوري از هندوستان تحت اطاعت سلاطين غزنوي درآمد. مي‏دانم كه نزديك بتمام عمال و حكام و سربازان غزنوي خواه آنانكه در جانب ايران بودند و خواه آنانكه در جانب ايران بودند و خواه آنانكه در طرف هندوستان، ايراني نژاد و متكلم بلهجات ايراني و معتاد به ادبيات دري بودند و بهمين سبب توقف آنان در هندوستان و حكمروايي بر آن سامان باعث نشر پارسي دري دراراضي متصرفي غزنوي گرديد خاصه كه زبان رسمي دربار غزنوي پارسي دري بوده است.
پس از تسلط سلاجقه بر ايران چنانكه مي‏دانيم دسته‏يي از آنان با تصرف آسياي صغير دولتي را كه بنام دولتي را كه بنام دولت سلاجقه آسياي صغير معروف است در آن سامان بوجود آوردند. در دربار امراي اين سلسله مانند همه دربارهاي سلجوقي زبان فارسي بود و بهمين سبب در اين ناحيه حتي در شام بتدريج زبان فارسي دري رواج يافت و اندك اندك كار بجايي كشيد كه در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم آسياي صغير يكي از مراكز ادبيات فارسي گرديد.
در نتيجه اين دو جريان يعني نفوذ ادبيات دري از خراسان بساير ولايات ايران و رواج زبان پارسي در خارج از كشور ايران از اواسط قرن پنجم ببعد بسياري شاعر و نويسنده بيرون از ناحيه خراسان و ماوراءالنهر پديد آمدند و اين امر چنانكه خواهيم ديد باعث تنوع عظيمي در ادب فارسي گرديد.
بعد از مطالعه مختصري كه در باب زبان فارسي در قرن پنجم و ششم كرديم اينك به بيان وضع نثر و نظم در اين دوره مبادرت مي‏كنيم:
قرن پنجم و ششم عصر غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان --> نثر فارسي در قرن پنجم و ششم

قرن پنجم و ششم از حيث نثر فارسي يكي از ادوار بسيار مهم ادبي است. در اين دو قرن نه تنها نثر فارسي دنباله ترقيات قرن چهارم را طي كرد بلكه به مراتب بيش از شعر ترقي و تحول يافت و انواع آثار مختلف در آن بوجود آمد چنانكه از حيث تنوع و تعدد آثار منثور مي‏توان هيچيك از ادوار ادبي را با اين دو قرن مقايسه كرد.
نثر فارسي در اين دو قرن دو سبك كاملاً متمايز از يكديگر داشت: اول سبك ساده كه دنباله نثر ساده قرن چهارم بوده است و دوم سبك مصنوع كه بعد از اين راجع به آن سخن خواهيم گفت.

قرن پنجم و ششم عصر غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان --> نثر ساده در قرن پنجم و ششم:

مراد از نثر ساده يا نثر مرسل نثري است كه خالي از صنايع و قيود لفظي و آزاد از هرگونه تصنع و تكلفي باشد. نثري كه به اين سبك نوشته شده باشد كاملترين و سودمندترين نوع آنست زيرا مقصود را بنحو اتم بيان و از فوت معني پيش گيري مي‏كند. اين سبك نثر همچنانكه گفتيم در قرن چهارم در ادب فارسي معمول بود و مانند سبك شعر فارسي در تمام قرن پنجم و قسمتي از قرن ششم ادامه و تكامل يافت و اختلافي كه در آن بتدريج وجود مي يافت نه از باب اصول و بنياد و سبك و روش و نگارش بلكه از جهت تغييرات و تحولاتي بود كه بتدريج در زبان فارسي صورت مي‏گرفت و ما راجع به آن پيش از اين سخن گفته‏ايم.
براي آنكه از كتابهاي معروفي كه در اين دو قرن به نثر ساده و مرسل نگارش يافته و نيز از نويسندگان آنها مختصر اطلاعي داشته باشيم خوبست بعضي از آنها را فهرست وار ذكر كنيم:
دراوايل قرن پنجم يك كتاب معتبر در هندسه و حساب و نجوم و هيئت باسم التفهيم لاوائل صناعة التنجيم داريم كه نويسنده آن ابوريحان محمد بن احمد البيروني الخوارزمي به سال 420 آنرا به فارسي نگاشت. انشاء اين كتاب بسيار ساده و زيباست و التفهيم مخصوصاً از باب اصطلاحات فارسي نجومي و رياضي ارزش بسيار دارد.
دانشمند معاصر ابوريحان يعني ابو علي حسين بن عبدالله بن سينا (370ـ428) نيز در اوايل قرن پنجم چند اثر مشهور خود را در مسائل فلسفي و طبي به زبان فارسي به رشته تحرير كشيد. مهمترين آنها كتاب معروف دانشنامه علائي يا حكمت علائي است در منطق و فلسفه. ابو علي بن سينا بسيار كوشيده است اصطلاحات فلسفي را كه تا آغاز قرن پنجم به زبان عربي مدون شده بود به فارسي بياورد و از اين بابت كتاب او تازگي دارد. علاوه بر اين از ابن سينا رسالات ديگري مانند رساله معراجيه و رساله نبوت و رساله نبضيه و جز آنها باقي مانده است.
ديگر از نويسندگان مشهور اوايل قرن پنجم ابوالفضل بيهقي(385ـ470 هجري) از مشاهير دبيران سلطان محمود و پسران اوست. اثر مشهور او كتاب مقامات محمودي و مسعودي مشهور بتاريخ بيهقي است كه اصلاً درسي جزء حاوي وقايع عهد ناصرالدين سبكتكين و يمين الدوله محمود و پسرانش محمد و مسعود و متضمن اطلاعات مفيدي راجع بظهور سلاجقه و كيفيت غلبه آنان بر خراسان و عراق بود ليكن اكنون تنها قسمتي از آن شامل وقايع بعد از فوت محمود(421 هجري) تا وقايع آخر عهد محمود و غلبه سلاجقه و شكست محمود و تباهي كار او در دست است. اين كتاب از باب انشاء فصيح و ساده و زيباي آن قابل ملاحظه است بحدي كه مي‏توان روش بيهقي را در انشاء از جمله بهترين روشهاي نثر فارسي دانست.
از نويسندگان بزرگ اواخر قرن پنجم خواجه نظام الملك ابو علي حسن بن علي طوسي وزير الب ارسلان و ملكشاه سلجوقي مقتول در سال 485 هجريست. اين وزير در اواخر حيات به خواهش ملكشاه تجارب ممتد و نظرهاي صائب خود را در تدبير امور مملكت و رعيت و سياست در كتابي گردآورد و آنرا سير الملوك يا سياستنامه ناميد. اهميت سياستنامه در انشاء شيوا و ساده و بسيار روان آنست. انشاء نظام الملك بدرجه‏يي از قيد ابهام و تصنع آزاد است كه هنوز كهنه نشده و همواره تازه و قابل استفاده و نزديك به ذهن و ذوق هر خواننده فارسي زبانست.
يكي از كتابهاي قابل توجه و مهم قرن پنجم قابوسنامه است مؤلف اين كتاب عنصرالمعالي كيكاوس نواده شمس المعالي قابوس از خاندان ديالمه زياري است كه قابوسنامه را در نصيحت پسرش گيلانشاه و آموختن راه و رسم زندگاني و اينكه در هر كاري چه حوائج و در بايستهايي در ميانست، نوشت. تأليف كتاب از سال 475 هجري شروع شده و شامل مسائل مختلف اجتماعي و اخلاقي و رسوم و آداب و فنون و علوم و پاره‏اي اطلاعات تاريخي است. سبك اين كتاب بسيار خوب و ساده و در عين حال قديم و كلمات كهنه پارس در آن فراوانست. اهميت قابوسنامه خصوصاً از آن جهت است كه اطلاعات ذيقيمت كثيري راجع بابواب مختلف تمدن و فرهنگ ايران قرن پنجم در آن گرد آمده و ما بسياري از اين اطلاعات نفيس را از ساير مأخذ نمي‏توانيم بدست آوريم. يكي از مشاهير نويسندگان ايران در قرن پنجم ناصر بن خسرو قبادياني (394ـ 481) است. از اين شاعر و نويسنده نامبردار چند اثر معروف به نثر فارسي در دست است مانند سفرنامه و زادالمسافرين و وجه دين و خوان اخوان و جامع الحكمتين كه در همه آنها نويسنده روشي ساده و انشائي روان دارد و حتي در كتاب زادالمسافرين با آنكه در كلام اسمعيليه نوشته شده سادگي و رواني انشاء را حفظ كرده است.
ديگر از نويسندگان مشهور قرن پنجم كه نثري بسيار شيوا و زيبا دارد علي بن عثمان جلايي هجو يري غزنوي (متوفي به سال 465) است كتاب كشف المحجوب او قديميترين كتاب فارسي در شرح اصول تصوف است.
از اوايل قرن پنجم كتاب بسيار سودمندي بنام تاريخ سيستان در دست داريم كه قسمتي ازان در آغاز قرن پنجم نوشته شده و باقي را در قرون بعد بر آن افزوده‏اند. قسمت اول تاريخ سيستان علي الخصوص آن بخش كه تا زوال دولت صفاريان را شامل است هم از باب مطالب تاريخي و هم از جهت سبك كهنه و فصيح انشاء ارزش و اعتبار فراوان دارد.
كتاب ديگري از اوايل قرن ششم داريم بنام مجمل التواريخ و القصص كه نويسنده آن معلوم نيست ليكن چون مؤلف آن از مأخذ معتبر قديم در تأليف كتاب خود استفاده كرده اثر او بسيار مهم و قابل توجه است روش نويسنده كتاب هم بهمين نسبت كهنه و حتي خيلي كهنه‏تر از منشأت اواخر قرن پنجم و در غالب موارد حاوي كلمات و روايات پهلويست.
در آغاز قرن ششم دانشمند مشهوري به نام حجةالاسلام محمد بن محمد غزالي طوسي (متوفي به سال 505) چند كتاب و چند نامه به فارسي از خود بر جاي گذاشت. از كتب فارسي او نصيحة الملوك و كيمياي سعادت هر دو انشائي فصيح و ساده و روشن دارد.
نويسنده مشهور ديگر قرن ششم به نام محمد بن منوره نواده ابوسعيد ابوالخير كتابي در بيان احوال و عقايد و كلمات جد خود به نام «اسرار التوحيد في مقامات شيخ ابي سعيد» دارد. روش ساده و نثر شيواي اين كتاب به واقع در زبان فارسي كم نظير و شايسته ملاحظه و توجه است. سادگي سخن كه با استواري كلام و صحت تركيب و صراحت معاني آميخته، اين كتاب را بر بسياري از كتب ديگر فارسي رجحان داده است.
از صوفي و شاعر و نويسنده بزرگ آخر قرن ششم فريدالدين محمد عطار كه نام او را در شمار شاعران مي‏آوريم كتاب معتبري به نام تذكرةالاوليا حاوي شرح احوال و اقوال صوفيان به روشي بسيار ساده و شامل تمام اختصاصات نثر مرسل در درست است و علاوه بر اين چند كتاب و رساله ديگر به نثر فارسي از عرفاي قرن ششم بر جاي مانده كه همه بر شيوه ساده نويسان انشاء شده است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:5  توسط علیرضا اشرفی  | 

دی گان ها،

جشن های دی 

 

 

روز های ۲، ۹و ۱۷ دی ماه ، روز های دی از دی ماه، دی گان ها،

جشن های دی ،

بر همگان خجسته باد.

دی گان

روز ۵ دی ماه،  سال روز در گذشت اشو زرتشت اسپنتمان است.

باور مندان به انديشه، کردار و گفتار نيک آن وخشور، اين روز را با گرد هم آمدن و برپايی نيايش و خواندن "گات" ها، سرودهای آن ابر انسان به ستودن او و پيام هايش می پردازند.

مرگ اشوزرتشت را در سن ۷۷ سالگی و در شهر بلخ و در هنگام خواندن نماز می‌دانند، (چند تنی نيز ۷۳ سالگی را هنگام در گذشتِ زرتشت می‌دانند).  

تا چند سالی پيش از اين، آگاهی چندانی از جایِ آرامگاه اشوزرتشت در دست نبود، اما بررسی‌های تنی چند از پژوهشگران نشان‌داده‌است که آرامگاه اشوزرتشت می‌تواند، در کشورِ افغانستان و در جايی که بنا به ارزش و احترام صاحب مزار، آنرا "مزارشريف" ناميده‌اند باشد.
    

 


   


 

ماه دی آمد که هوا هر زمان             بارد کافـور همی بر جهان

از فلک امـروز معونت کند              لشگـر سرما را باد خزان

مسعود سعد سلمان

 

 از آن جا که دی از نام های خداوند است. ماه دی را ماه خداوند نيز ناميده اند. در سالشمار کهن روزهای هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، و در سالشمار نوين که اکنون پيرو آن هستيم. روزهای دوم، نهم و هفدهم دی ماه دارای نام های با واژه دی هستند . اين روزها، روزهای: دوم "دی به آذر"، نهم "دی به مهر" و هفدهم " دی به دين"، نام دارند و در گذسته ها در هر يک از اين روز ها به جشن می نشستند و نيايش می کردند.

 

ياد آوری روزهای ِ ويژه دی ماه

۳۷۴۳ زرتشتی

 {mospagebreak}

۱.  روز ۵ دی ماه،  سال روز در گذشت اشو زرتشت.

۲.  روز های ۲، ۹و ۱۷ دی ماه ، روز های دی از دی ماه، دی گان ها، جشن های دی

۳. روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:                         

٦ آذر، "ماه" روز، برابر با روز ۲۷ دسامبر، ۸ دی ماه، "گوش" روز،  برابر با دسامبر، ۱۵ دی ماه، "رام" روز،  برابر با  ۵ ژانويه ۲۰۰۶، و همچنين ۲٦ دی ماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۷ ژانويه ۲۰۰۶.   ۲۹

 

۴. گاهان بار پنچم، "ميديارم گاه"، که پنج روز و روزهای "مهر"، "سروش"، "رشن"، "فروردين" و"ورهرام"  روز می باشند و از ۱۰ تا و ۱۴ دی ماه برگزار می شود.           

 "ميديارم"، به چمِ و معنی ميانه آرامش است. که "مِدی" به چمِ "ميان و ميانه"، و ارم يا آرم به چم و معنی آرامش می باشد.                                         

۵ . هاشم رضی، از جشنی به نام "سير سور"، نيز ياد می کند که در روز۱۵ دی ماه و بر پايه ی باورهای بهداشتی برگزار می شده است. نامبرده می نويسد که مردمان در اين روز جشنی همراه با شادی و شادمانی و مراسمی سنتی برگزار می کردند و خوراکی های بيشتر گياهی و به ويژه همراه با سير می خوردند و باور داشتند که که سير و سبزی های آنان را از آزار بيماری ها به دور نگه می دارد. ناگفته نماند که ويژگی گند زدايی گياه "سير" امروز بر همگان روشن شده است.  

 

 

روز های نَبُــــر:

 

يا روزهای که به ويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستند. 

 

ايرانيان اين روزها را، روز های پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.

 

:اين روزها برابر هستند با روزهای :

 

٦ آذر، "ماه" روز، برابر با روز ۲۷ دسامبر، ۸ دی ماه، "گوش" روز،  برابر با ۲۹ دسامبر، ۱۵ دی ماه، "رام" روز،  برابر با ۵ ژانويه ۲۰۰۶، و همچنين ۲٦ دی ماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۷ ژانويه ۲۰۰۶.  

 

گاهان بار پنجم، "ميديارم" يا "ميدی ارم" گاه، جشن ميانه زمستانی:

 

گاهان بار پنچم، "ميديارم" گاه نام دارد، که پنج روز و روزهای "مهر"، "سروش"، "رشن"، "فروردين" و  "ورهرام"  می باشند و بنا بر سالشمار نوين از ۱۰ تا و ۱۴ دی ماه برگزار می شود.          

"ميديارم"، به چمِ و معنی ميانه آرامش است. زيرا "مِدی" يا "مَيدی"، به چمِ "ميان و ميانه"، و "ارم"، يا "آرم"، به چم ومعنی آرامش می باشد.

اين گاهان را همانند گاهان بار ميانه تابستان که "ميديو شهيِم" گاه باشد، از گاهان بارهایِ کهن و نخستين ـ(پيش از جا به جايی آرياييان)ـ به  شمار می آورند. چرا که آنان در گذشته هایِ دور، سال را دو بخش می کردند. بخش يکم، تابستان بزرگِ و دارای هفت ماهِ فروردين، ارديبهشت، خورداد، تير، امرداد، شهريور و مهر ماه بود و بخش دو، زمستان بزرگِ  بود که در بر دارنده ی پنج ماه های، آبان، آذر، دی، بهمن و اسفند بود.

پژوهشگران چنين می پندارند که آنان با بهار و پاييزی آشنا نبودند و تنها تابستان بزرگ هفت ماهه و زمستان بزرگ پنج ماهه را شناسايی و برآورد کرده بودند.

اين گمان زنی می تواند درست باشد. چرا که ۱۵ دی ماه (در سال شمار کهن که همه ی ماه ها دارای سی روز بودند)، درست در ميانه زمستان پنج ماهه ی کهن جای داشته است. زيرا از روز نخستين و آغازين زمستان بزرگ ِ کهن، که همانا ۱ آبان ماه باشد تا آن روز ۱۵ دی ماه، برابر با ۴۵ روز است و از روز ۱۵ دی ماه، تا روز پايان زمستان  که روز ۳۰ اسفند باشد نيز، برابر با ۴۵ روز می باشد.

اين برابری می روشن می سازد که نامِ "ميانه آرامش"، برای اين جشن نام درست و بسنده ای بوده است. زيرا اين گهن بار، در هنگام آرامش برگزار می شد. يعنی در ميانه زمستان که نه کار چندانی در زمينه کِشت داشتند و نه ره سپار ِ، سَرِ يا سَپَر و يا به گويش امروزی سفری می شدند. 

يادمان باشد که گاهان بار ِ پيش از اين "اياسرم"، يا نا رهسپاری نام دارد. برای ياد آوری بخشی از آن نوشته را باز نويس و يادآور می شويم تا به بسنده بئدن اين هر دو نام پی ببريد.

در آن جا آمده بود:

 "ايا سَرَ" يا "ايا سَرِم" همان آغار سرماست، و "سَـرِ" در زبان کهنمان همان "ره سپاری" ره سپار شدن" و  "سفر" به زبان امروزيمان است. و "ايا سَرَ" يا "اياسرم" می شود "نا رهسپاری" و ره سپار نشدن و "نه سفر" می باشد که هدف همان سفر نکردن می شود. چرا که با پايان يافتن تابستان هفت ماهه، زمستان پنح ماهه آغاز شد و از آنجا که سفر های آن روزگاران دراز و چند ماهه بودند.    

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 21:52  توسط علیرضا اشرفی  | 

نه حمله اسکندر، نه تهاجم اعراب، و نه ويرانگری های مغول، و نه فشار نيروهای ديگر، در اين قرن های بلند تاريخ هيچ کدام نتوانسته اند بسياری از ارزش های ملی و فرهنگی ايرانزمين را نابود کنند. اين ارزش ها از آنجايي ماندگار شده اند که ريشه در باور به انسان و اهميت حضور او و پيوند تفکيک ناپذيرش با طبيعت دارند. اين ارزش ها خود را از اعماق تاريخ تا به امروز کشانده و همچنان زنده و بيدار در کنار ما حضوری دلنشين دارند.

يکی از اين يادگارهای زنده و پويای فرهنگ ايرانی «يلدا» ست، شبی که از يکسو تولد ميترا، خدای حافظ نور،  روشنايي، نظم و پيمان است و، از سوی ديگر، تولد مهر يا نجات دهنده ای است که از مهربانی، و شادمانی می آيد، بر هيولای تاريکی،  ظلم، اندوه، و بی قانونی و  پيمان شکنی  می تازد و بر آن پيروز می شود. يعنی اين باور که: انسان سزاوار گرما، مهربانی، آرامش  و شادمانی ست.

 

قرن های قرن است که مردمان ايرانزمين تولد اين مهر نجات بخش را جشن گرفته اند، گاه در نيايشگاه ها، گاه در خيابان ها و کوچه ها، گاه  ـ از ترس محتسب ـ در مخفی گاه ها، و گاه در خانه ها و در کنار آتشی که روشن کرده اند و شادمانه به انتظار خورشيدی نشسته اند که می آيد و تاريکی و ظلم و اندوه را می شويد و می برد و آنچه از گذارش باقی می ماند همه شادی است و روشنايي و مهر.

 

کميته بين المللی نجات پاسارگاد، همراه با شادباش عيد بزرگ يلدا، و در سالگرد تولد مهر، يک بار ديگر ضرورت حفظ و نجات پاسارگاد را يادآوری می کند؛ يادمان باشد که دشت پاسارگاد يکی از اولين جايگاه هايي است که مادران و پدران ما در آن هر ساله بلندترين شب سال را جشن می گرفتند و منتظر می شدند تا خورشيد خستگی ناپذير نجات دهنده، از دل سنگ و تاريکی پيدا شود و زمين را به سوی بهار و تازگی ببرد.

 

ما از همگان می خواهيم که در کنار جشن و شادمانی اين عيد بزرگ ايرانی، به ياد  پاسارگاد و ديگر گنجينه های ملی و بشری ايرانزمين باشند و از  غرق شدن و ويرانی آنها با همه ی توان شان جلوگيری کنند.

 

با مهر و احترام


+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:50  توسط علیرضا اشرفی  | 

ای مـاه  رســيد مــاه ِ  آذر                 بـر خيز و بده مس چو آذر

 آذر بفروز و ماه خوش کن                زآذر صنما به مـــاه  ِ آذر

مسعود سعد سلمان

Image 

 آذر روز از آذز ماه

جشن آذز

آذزگان بر شما خجسته باد

 آذرگان، از چند جشن آتش کهن ديارمان می باشد که بر پايه سال شمار کهن که دارای دوازده ماه سی روزه بود در روز نهم آذر و پس از به کارگيری سال شمار نوين در روز سوم آذر بر گزار می شود.

اين جشن از جشن های آتش به شمار می رود و گويا با فرا رسيدن اين روز، مردمی که به ديدار آتشکده ها برای نيايش می رفته اند، اخگری از آتش آتشکده را نيز به خانه می آورده، آتش زمستانی را با آن می افروخته اند.

 در سال شمار کهن که هر ماه از سال، دارای ۳۰ روز بود. آذرروز، همواره برابر بود با روز

۹ آذر ماه، که چون نامش با نام ماه برابر بود آذرگان می ناميدندش. با روی آوردن به سال شماری که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می شناسيم شش ماه نخستين سال، دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز آذر از ماه آذر که برابر با نهم آذر ماه در سال شمار کهن بود، ٦ روز پيش کشيده شد و اينک در روز ۳ آذر۲۴ماه نوامبر، جشن آذر يا آذرگان را برگزار می کنند. ماه برابر با

 

ياد آوری روزهای ِ ويژه آذرماه

۳۷۴۵ زرتشتی

 

۱. ۳ آذر، آذر روز از آذر ماه، جشن آذر.

 ۲. روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:                         

٦ آذر، "ماه" روز، برابر با روز ۲۷ نوامبر، ۸ آذرماه، "گوش" روز،  برابر با ۲۹ نوامبر، ۱۵ آذر ماه، "رام" روز،  برابر با  ٦ دسامبـر، و همچنين ۲٦ آذرماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۷ ذسامبر.  

 ۳. جشن اورمزد و دی ماه است که آن نيز به سبب جا به جايی شش روزه به روز بيست و پنجم آذر آمده است.

 

شاد و سربلند باشيد 

مازيار قويدل


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:19  توسط علیرضا اشرفی  | 

خواجه عبدالله انصاري

ابو اسماعيل عبدالله پسر ابومنصور محمد انصاري هروي غروب روز جمعه دوم شعبان 396 هـ.ق در كهندز هرات از مادري كه اهل بلخ بود تولد يافت. خانواده‏اش نسب به ابوايوب خالد بن يزيد انصاري (وفات: 5 هـ.ق) صحابي معروف مي‏رسانيد. اين ابوايوب همان كسي است كه رسو ل اكرم (ص) هنگام هجرت از مكه به مدينه در خانه‏آش فرود آمد و به همين مناسبت ميزبان خوشبخت را صاحب رحل خواندند.

عبدالله كه فرزند محبوب خانواده بود، از همان سالهاي كودكي از استادان فن، علم حديث و تفسير آموخت. از جمله استادانش يحيي بن عمار شيباني را نام برده‏اند كه از شيراز به هرات آمده و به تعليم و تدريس مشغول بود و سعي داشت كه سنت عرفا را با شريعت تطبيق دهد و اين راه و روش در مشرب شاگردش نيز اثري پايدار به جا گذاشت. بنا بر مشهور در همان سنين، به يمن حافظه قوي جلب نظر كرد و در كسب مقدمات و حفظ قرآن و اشعار عربي امتيازي يافت.

هر چند استادانش شافعي مذهب بودند ديري نگذشت كه مذهب حنبلي اختيار كرد. به سال 417 هـ.ق در 21 سالگي براي تكميل تحصيلات به نيشابور رفت. سپس به طوس و بسطام سفر كرد و به سماع و ضبط حديث همت گماشت. در سال 423 هـ.ق عازم سفر حج شد و بر سر راه مكه در بغداد توقف كرد تا مجلس درس ابومحمد خلال بغدادي (وفات: 439 هـ .ق) را درك كند. در بازگشت از سفر حج به زيارت ابوالحسن خرقاني (وفات: 425 هـ.ق) صوفي نامور نايل شد. اين ملاقات در وي سخت مؤثر افتاد و ذوق عرفاني او را كه به بركت تلقين پدر در وجودش جوانه زده بود به بار آورد. از ديگر مشايخ صوفيه عصر خود مانند شيخ ابوسعيد ابوخير نيز درك فيض كرد.

سرانجام به زادگاه خود بازگشت و در آنجا مقيم شد و تعليم مريدان مشغول گرديد. در روزگاري كه امام الحرمين، فقيه شافعي مشهور، در نظاميه نيشابور فقه شافعي و كلام اشعري درس مي‏داد با علم كلام مخالفت ورزيد و درذم آن، كتاب نوشت. به همين سبب چند بار تهديد به قتل شد و حتي به فرمان خواجه نظام الملك از آن شهر تبعيد گرديد. وزير پركفايت سلجوقيان هرچند به پاس تقوا و دانش پيرهرات، حفظ حرمت وي مي‏كرد و او را از تعرض معاندان مصون مي‏داشت، اجازه نمي‏داد بر اثر وجود وي در شهر آتش فتنه برانگيخته شود.

خواجه عبدالله كه شيخ الاسلام لقب گرفته و مريدان بسياري در هرات به هم زده بود در پايان عمر نابينا گرديد. وي صبح روز جمعه 22 ذي الحجه سال 481 هـ.ق به سن 85 سالگي در گذشت و در گازرگاه (ده كيلومتري هرات) به خاك سپرده شد. آرامگاهش در همان محل برجاست.

مشرب فكري

در قرن چهارم و پنجم هجري، خراسان كانون علم و تصوف اسلامي بود و شيوخ صوفي از بلاد عراق عرب و ماوراءالنهر به شهرهاي پررونق آن روي مي‏آوردند و از كتابخانه‏هاي مهم آنها كه از كتابهاي علمي و عرفاني پر بود استفاده مي‏كردند. در اين مكتب، صوفيان بزرگي چون ابونصر سراج (وفات: 378 هـ.ق) نويسنده كتاب اللمع في التصوف، ابوبكر محمد كلاباذي (وفات:380 هـ.ق) صاحب كتاب التعرف، ابوعبدالرحمن سلمي (325 ـ 412 هـ.ق) مؤلف طبقات الصوفيه، و امام ابوالقاسم قشيري (376 ـ465 هـ.ق) مؤلف رساله القشريه درخشنده بودند و هر يك به سهم خود گنجينه عرفان اسلامي را غني تر ساخته بودند. اساس مكتب تصوف خراسان كه شهر پررونق و جو علمي نيشابور كانون مهم آن شده بود، جمع شريعت و طريقت و مبارزه با انحراف و بدعت بود؛ حتي ابونصرسراج و شاگردش سلمي و شاگرد او قشيري مدرسه‏هاي خاصي به همين منظور در آن شهر بنياد نهاده بودند. اين مكتب به ويژه بر نقل اقوال مشايخ تكيه داشت. خواجه عبدالله انصاري در همين مكتب پرورش يافته و به مبادي و اصول آن وفادار مانده بود.

خدمت مهم پيرهرات به مكتب عرفاني خراسان اين شد كه منازل طريقت و مقامات سلوك عرفاني را مدون ساخت و در درجه بندي مقامات ترتيب تازه‏اي آورد و در اين ترتيب بر كيفيات باطني و اشراقي انحصار نكرد بلكه اخلاق و آداب زندگي متعارف را نيز دخالت داد تا هر فرد صوفي، در عين حفظ پيوند با زندگي، سير معنوي داشته باشد و طريقت را با شريعت همراه سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:13  توسط علیرضا اشرفی  | 

خواجه عبدالله انصاري

ابو اسماعيل عبدالله پسر ابومنصور محمد انصاري هروي غروب روز جمعه دوم شعبان 396 هـ.ق در كهندز هرات از مادري كه اهل بلخ بود تولد يافت. خانواده‏اش نسب به ابوايوب خالد بن يزيد انصاري (وفات: 5 هـ.ق) صحابي معروف مي‏رسانيد. اين ابوايوب همان كسي است كه رسو ل اكرم (ص) هنگام هجرت از مكه به مدينه در خانه‏آش فرود آمد و به همين مناسبت ميزبان خوشبخت را صاحب رحل خواندند.

عبدالله كه فرزند محبوب خانواده بود، از همان سالهاي كودكي از استادان فن، علم حديث و تفسير آموخت. از جمله استادانش يحيي بن عمار شيباني را نام برده‏اند كه از شيراز به هرات آمده و به تعليم و تدريس مشغول بود و سعي داشت كه سنت عرفا را با شريعت تطبيق دهد و اين راه و روش در مشرب شاگردش نيز اثري پايدار به جا گذاشت. بنا بر مشهور در همان سنين، به يمن حافظه قوي جلب نظر كرد و در كسب مقدمات و حفظ قرآن و اشعار عربي امتيازي يافت.

هر چند استادانش شافعي مذهب بودند ديري نگذشت كه مذهب حنبلي اختيار كرد. به سال 417 هـ.ق در 21 سالگي براي تكميل تحصيلات به نيشابور رفت. سپس به طوس و بسطام سفر كرد و به سماع و ضبط حديث همت گماشت. در سال 423 هـ.ق عازم سفر حج شد و بر سر راه مكه در بغداد توقف كرد تا مجلس درس ابومحمد خلال بغدادي (وفات: 439 هـ .ق) را درك كند. در بازگشت از سفر حج به زيارت ابوالحسن خرقاني (وفات: 425 هـ.ق) صوفي نامور نايل شد. اين ملاقات در وي سخت مؤثر افتاد و ذوق عرفاني او را كه به بركت تلقين پدر در وجودش جوانه زده بود به بار آورد. از ديگر مشايخ صوفيه عصر خود مانند شيخ ابوسعيد ابوخير نيز درك فيض كرد.

سرانجام به زادگاه خود بازگشت و در آنجا مقيم شد و تعليم مريدان مشغول گرديد. در روزگاري كه امام الحرمين، فقيه شافعي مشهور، در نظاميه نيشابور فقه شافعي و كلام اشعري درس مي‏داد با علم كلام مخالفت ورزيد و درذم آن، كتاب نوشت. به همين سبب چند بار تهديد به قتل شد و حتي به فرمان خواجه نظام الملك از آن شهر تبعيد گرديد. وزير پركفايت سلجوقيان هرچند به پاس تقوا و دانش پيرهرات، حفظ حرمت وي مي‏كرد و او را از تعرض معاندان مصون مي‏داشت، اجازه نمي‏داد بر اثر وجود وي در شهر آتش فتنه برانگيخته شود.

خواجه عبدالله كه شيخ الاسلام لقب گرفته و مريدان بسياري در هرات به هم زده بود در پايان عمر نابينا گرديد. وي صبح روز جمعه 22 ذي الحجه سال 481 هـ.ق به سن 85 سالگي در گذشت و در گازرگاه (ده كيلومتري هرات) به خاك سپرده شد. آرامگاهش در همان محل برجاست.

مشرب فكري

در قرن چهارم و پنجم هجري، خراسان كانون علم و تصوف اسلامي بود و شيوخ صوفي از بلاد عراق عرب و ماوراءالنهر به شهرهاي پررونق آن روي مي‏آوردند و از كتابخانه‏هاي مهم آنها كه از كتابهاي علمي و عرفاني پر بود استفاده مي‏كردند. در اين مكتب، صوفيان بزرگي چون ابونصر سراج (وفات: 378 هـ.ق) نويسنده كتاب اللمع في التصوف، ابوبكر محمد كلاباذي (وفات:380 هـ.ق) صاحب كتاب التعرف، ابوعبدالرحمن سلمي (325 ـ 412 هـ.ق) مؤلف طبقات الصوفيه، و امام ابوالقاسم قشيري (376 ـ465 هـ.ق) مؤلف رساله القشريه درخشنده بودند و هر يك به سهم خود گنجينه عرفان اسلامي را غني تر ساخته بودند. اساس مكتب تصوف خراسان كه شهر پررونق و جو علمي نيشابور كانون مهم آن شده بود، جمع شريعت و طريقت و مبارزه با انحراف و بدعت بود؛ حتي ابونصرسراج و شاگردش سلمي و شاگرد او قشيري مدرسه‏هاي خاصي به همين منظور در آن شهر بنياد نهاده بودند. اين مكتب به ويژه بر نقل اقوال مشايخ تكيه داشت. خواجه عبدالله انصاري در همين مكتب پرورش يافته و به مبادي و اصول آن وفادار مانده بود.

خدمت مهم پيرهرات به مكتب عرفاني خراسان اين شد كه منازل طريقت و مقامات سلوك عرفاني را مدون ساخت و در درجه بندي مقامات ترتيب تازه‏اي آورد و در اين ترتيب بر كيفيات باطني و اشراقي انحصار نكرد بلكه اخلاق و آداب زندگي متعارف را نيز دخالت داد تا هر فرد صوفي، در عين حفظ پيوند با زندگي، سير معنوي داشته باشد و طريقت را با شريعت همراه سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:10  توسط علیرضا اشرفی  | 

وگفت:
حق را پنج آب است از آن پنج آب
سه خردمندان دوست دارند
و یکی عارفان دوست دارند
و یکی حق دوست دارد
اما آنک خردمندان دوست دارند آب حیات است
و آب حوض کوثر است و آب بهشت است.
و آنک که عارفان دوست دارند آب محبت است
و آنک که حق دوست دارد آب چشم گناهکاران است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:9  توسط علیرضا اشرفی  | 

 آبان روز از آبان ماه، جشن آبان.، بر همگان خجسته باد. 

 

آبـان روز است روز آبـان            خـرم گـردان به آب زر جان

بنشيـن به نشاط و دوستان را            ای دوست به عـز و ناز بنشان

 

 ابان گان يا آبان گان، همچون ديگر جشن های سالانه به يادگار مانده از پيشينيان مان است که در آبان روز از آبان ماه به جشن اش می نشسته اند.

 

در سال شمار کهن که هر ماه از سال دارای 30 روز بود. آبان روز، همواره برابر بود با روز ده 10 آبان ماه، که آنرا ابان گان می ناميدند. با روی آوردن به سال شماری که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می شناسيم، شش ماه نخستين سال، دارای 31 روز شدند. بنا بر اين، روز آبان از ماه آبان که برابر با دهم آبان ماه در سال شمار کهن بود، 6 روز پيش کشيده شد و اينک در روز 4 آبان ماه برابر با 26 ماه اکتبر، جشن آبان يا آبان گان را برگزار می کنند

 

جشن آبان با ستايش و نيايش و شادمانی و در کنار چشمه سارها و رودها برگزار شدنی بوده و می تواند بود. اين جشن نيز به مانند بيشتر جشن های کهن ديارمان نزديکی روانی ايران زمينيان با پرهام يا طبيعت را نمايان می سازد.

آنانی که در چندين هزار سال پيش از اين به پاسداری و پرستاری از آب، خاک،باد و آتش نامی شده بودند. کاری که اگر چه در اين هنگام به پرداختن به آن بر خود می بالند و فخرش را به ديگران می فروشند.

در آن زمان دور از برداشت ها و انديشه های پيرامونيانشان بود و بنا بر همين انگيزه نيز آنان را پرهام و طبيعت پرست می ناميدند و اگر چه اين نام واژه به راستی زيبنده ی آنان بود، ولی آن ديگران، اين نام واژه را نه با چنين باری که با اين برداشت به کار می بستند که ايرانيان کهن و يا ايرانيان، افغانان، تاجيکان و ... امروزی، پرهام يا طبيعت را خدای گون می پندارند و می ستايند و اين درست وارونه ی باورهای پيشينيان اين بوم و بر بود که نخستين باورمندان به "اهورامزدا"، دانش بزرگ و کامل شناخته شده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:54  توسط علیرضا اشرفی  | 

ساختمان جمله

جمله،نهاد،گزاره:

هرجمله به دو قسمت تقسيم مي شود:

قسمت اول،كه درباره آن خبري مي دهيم كه به آن نهاد

مي گوييم.

قسمت دوم ، خبري است كه درباره قسمت اول مي گوييم و آن را نهاد مي ناميم.

مثال:كوروش بابل را فتح كرد .

كوروش=نهاد                     بابل را فتح كرد =گزاره

فعل:

در هر گزاره يك جزء اصلي وجود دارد كه بدون وجود آن جمله ناقص و ناتمام است كه به آن فعل مي گوييم،مثل كلمه گذشت در اين جمله.

مثال:فصل تابستان گذشت.

فصل آن كلمه اي است كه دلالت مي كند بر كردن كاري يا روي دادن امري يا داشتنحالتي در زمان گذشته يا اكنون يا آينده.

گفتيم در گزاره كلمه اصلي«فعل» است.هر جمله اي بايد«فعل»داشته باشد عبارتي كه در آن «فعل»نباشد جمله نيست.

فعل كلمه اي است كه كاري يا حالتي را مي رساند و معني آن با زمان رابطه دارد.

زمان داراي سه مرحله است:

گذشته،اكنون،آينده

اكنون يا حال وقتي است كه در حال گفتن جمله هستيم.

گذشته يا ماضي مرحله اي است كه پيش از گفتن جمله بوده است.آينده يا مستقبل زمان بعد از گفتن جمله است.

فعل علاوه بر زمان بر يكي از سه شخص «گوينده»،

«شنونده»،«ديگركس» نيز دلالت دارد.

مثال:در فعل«ميروي»سه مفهوم وجود دارد:

يكي مفهوم انجام دادن كار كه «رفتن» است،ديگر مفهوم زمان كه در اينجا «حال» است.سوم مفهوم كسي كه كار رفتن را انجام مي دهد كه در اينجا شنونده يا دوم شخص است.

هر فعل سه مفهوم،كار يا حالت و زمان شخص را در بر دارد.

فعلي كه به يك تن نسبت داده شود،مفرد خوانده مي شود.

مثال:آن مرد با عجله آمد

فعلي كه به بيش از يك تن نسبت دادهه شود،جمع ناميده مي شود.

دانش آموزان با عجله رفتند

با توجه به مسايل مطرح شده مي توانيم صورتهاي فعل

«آمدن» را درزمان گذشته بنويسيم.

آمدم ـ آمدي ـ آمد

آمديم ـ آمديد ـ آمدند

كه در هر كدام از اين شش صورت مي توانيم علاوه بر زمان ـ شخص و يا نفرد و جمع بودن آن را نيز دريافت كنيم.

پس تعريف هركدام از شش صورت فوق مي تواند به اين صورت بيان شود كه:

آمدم=اول شخص مفرد

آمدي=دوم شخص مفرد

آمد=سوم شخص مفرد

آمديم=اول شخص جمع

آمديد=دوم شخص جمع

آمدند=سوم شخص جمع

درهر فعل جزئي ازآن معني اصلي را در بر دارد و در همه صورتها تغيير نمي كندكه به آن ماده فعل مي گويند،مثلا در همان فعل آمدن جزء «آمد»در هر شش صورت حضور دارد.

جزء ديگر فعل كه در هر شش صورت حضور دارد.

جزئ ديگر فعل كه در هر صورت با صورت قبل تفاوت دارد

شناسه ناميده مي شود.مثلا در همان فعل آمدن جزء دوم هر صورت شكلي ديگر دارد يعني اين صورتها:

م ـ ي ـ يم ـ يد ـ ند

كه به آنها شناسه مي گوييم،به عبارتي آنها فعل را براي ما شناسه مي كنند كه مربوط به چه شخصي است و مفرد است يا جمع.

ماده فعل:

ماده ماضي ، ماده مضارع

قبلا مطرح كرديم كه ماده فعل،جزئي از فعل است كه در همه صورتها ثابت مي ماند و حالا اضافه مي كنيم كه در زبان فارسي هر فعل دو ماده مختلف دارد كه هر كدام برخي از صورتهاي فعل را مي سازند.

براي مثال فعل«نوشتن»را در نظر مي گيريم،برخي از صورتهاي اين فعل كه رد گفتار و نوشتار بكار مي بريم اينها

هستند:

نوشتم،مي نوشتم،نوشته ام،نوشته باشم،نوشته بودم،

مي نويسم،بنويس،بنويسيم.

جنانكه ملاحظه مي شود اين صورتها از فعل«نوشتن»به دو دسته تقسيم شده اند،در دسته اول جزئي كه ثابت است و تغيير نمي كند«نوشت» است و در دسته دوم«نويس»،از نظر زمان فعل هايي كه جزء ثابت آنها«نوشت» مي باشد،برزمان گذشته دلالت مي كنند و فعل هايي كه جزء ثابت آنها «نويس» مي باشد،زمانهاي حال و آينده را مي سازند،بهمين دليل ماده صورتهاي اول را«ماده ماضي» و ماده صورتهاي دوم را «ماده مضارع» مي ناميم پس در زبان فارسي هر فعلي دو ماده دارد: يكي ماده ماضي و ديگري ماده مضارع همه صورتهايي كه معني حال و آينده از انها بر مي آيد از ماده مضارع ساخته مي شوند.

 

 

نهاد . فاعل:

گفتيم نهاد قسمتي از جمله است كه درباره آن خبر ميدهيم و گزاره خبري است كه درباره نهاد مي دهيم.

حال مي گوييم:

خبري كه درباره نهاد مي دهيم بيان يكي از اين چهار حالت است.

1.انجام دادن يا انجام دادن عملي،مانند:خوردن،شكستن،

پختن

2.پذيرفتن عملي،مانند خورده شدن،شكسته شدن،پخته شدن

3.داشتن صفتي،مانند دانا بودن،سفيد بودن،گرم بودن

4.پذيرفتن صفتي،مانند دانا شدن،گرم شدن،بيمارشدن

درحالت اول كلمه اي كه نهاد قرار بگيردكننده كار هم هست

مثلا اگر«اكبر»نهاد قرار بگيرد انجام دهنده عمل خوردن هم هست.«اكبر چاي را خورد»

درحالت دوم كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد پذيرنده كار است.مثلا«آش پخته شد»

در حالت سوم كلمه اي كه نهاد قرار بگيرد پذيرنده صفت است مثلا «هوشنگ بيمار شد»

به اين جمله توجه كنيد:

سعدي گلستان را نوشت

در اين جمله،نهاد،يعني قسمتي از جمله درباره آن خبري داده ايم كلمه «سعدي» است.فعلي كه در گزاره آمده،كاري است كه از سعدي سرزده است.يعني عمل«نوشتن گلستان»را سعدي انجام داده است.پس او كننده كار است،در دستور زبان به كننده كار، فاعل مي گوييم،پس:

«فاعل كلمه اي است كه انجام دادن كاري را به آن نسبت دهيم»

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:26  توسط علیرضا اشرفی  | 


جمله:

انسان هميشه مقصودخود را به صورت جمله بيان مي كند.

جمله ،يك يا مجموع چند كلمه است كه بر روي هم پيام كاملي را از گوينده به شنونده برساند.هرجا كه جمله تمام شود،نقطه اي مي گذاريم.

مثال:ابوعلي سينا از بزرگترين دانشمندان ايران است.

هيچكس به دليل رنگ و نژاد بر ديگري برتري ندارد.

انواع جمله:

جمله اي كه خبري را بيان ميكندجمله خبري ناميده ميشود.

مثال:فردا سالگرد پيروزي مردم نيكاراگوئه است.

جمله اي كه درآن پرسشي باشد جمله پرسشي ناميده ميشود.

مثال:فردا چه روزي است؟

جمله اي كه درآن فرماني داده شده است جمله امري خوانده ميشود.

مثال:همه در جاي خود بايستند.

جمله اي كه عاطفه اي را بهمراه داشته باشد جمله عاطفي يا تعجبي ناميده مي شود.

مثال:چه باغ باصفايي!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:26  توسط علیرضا اشرفی  | 

صائب و طرز نو

ميرزا محمد علي، متخلص به صائب، از معروفترين شاعران عهد صفويه است. تاريخ تولدش معلوم نيست، و محل تولد او را بعضي در تبريز و بسياري در اصفهان دانسته‏اند؛ اما خاندان او مسلماً تبريزي بوده‏اند.

پدرش از بازرگانان اصفهان بود و خود يا پدرش به دستور شاه عباس اول صفوي با جمعي از تجار و مردم ثروتمند و متشخص از تبريز كوچ كرد و در محله عباس آباد اصفهان ساكن شد. عموي صائب، شمس الدين تبريزي شيرين قلم، مشهور به شمس ثاني، از استادان خط بود.

صائب در سال 1034 هـ . ق از اصفهان عازم هندوستان شد و بعد به هرات و كابل رفت. حكمران كابل، خواجه احسن الله مشهور به ظفرخان، كه خود شاعر و اديب بود، مقدم صائب را گرامي داشت. ظفرخان پس از مدتي به خاطر جلوس شاه جهان، عازم دكن شد و صائب را نيز با خود همراه بود. شاه جهان، صائب را مورد عنايت قرار داد و به او لقب مستعدخان داد

(برخي بر اين باورند كه اين لقب را درويشي به او داده است).

در سال 1039 هـ.ق كه صائب و ظفرخان در ركاب شاه جهان در برهانپور بودند، خبر رسيد كه پدر صائب از ايران به اكبرآباد هندوستان آمده است و مي‏خواهد او را با خود به ايران ببرد. صائب از ظفرخان و پدر او، خواجه ابوالحسن تربتي اجازه بازگشت خواست، اما حصول اين رخصت تا دو سال طول كشيد. در سال 1042 هـ.ق، كه حكومت كشمير به ظفرخان (به نيابت از پدرش) واگذار شد، صائب نيز به آن جا رفت، و از آن جا هم به اتفاق پدر عازم ايران شد. پس از بازگشت به ايران، در اصفهان اقامت گزيد و فقط گاهي به شهرهايي از قبيل قزوين، اردبيل، تبريز و يزد سفر كرد. صائب در ايران شهرت فراوان يافت و شاه عباس دوم صفوي او را به لقب ملك الشعرايي مفتخر ساخت.

ادامه مطلب را کلیک کنید

نمونه اثر

چون قلم، از ما همين گفتار مي‏ماند به جا

آن چنان كز رفتن گل، خار مي‏ماند به جا

از جواني حسرت بسيار مي‏ماند به جا

آه و افسوس و سرشك گرم و داغ حسرت است

آن چه از عمر سبك رفتار مي‏ماند به جا

نيست غير از رشته طول امل چون عنكبوت

آن چه از ما بر در و ديوار مي‏ماند به جا

رنگ و بوي عاريت پا در ركاب رحلت است

خار خاري در دل از گلراز مي‏ماند به جا

جسم خاكي مانع عمر سبك رفتار نيست

پيش اين سيلاب كي ديوار مي‏ماند به جا

هيچ كار از سعي ما چون كوهكن صورت نبست

وقت آن كس خوش كز او آثار مي‏ماند به جا

زنگ افسوسي به دست خواجه هنگام رحيل

از شمار درهم و دينار مي‏ماند به جا

نيست از كردار ما بي‏حاصلان را بهره‏اي

چون قلم از ما همين گفتار مي‏ماند به جا

مي‏كشد حرف از لب ساغر، مي پر زور عشق

در دل عاشق كجا اسرار مي‏ماند به جا؟

عيش شيرين را بود در چاشني صد چشم شور

برگ صائب بيشتر از بار مي‏ماند به جا

ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 18:16  توسط علیرضا اشرفی  |